![]() |
![]() |
|
| ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای. |
|
پارسال يك فيلم ديدم تو جشنواره كه اسمش درست يادم نيست، فقط اين يادم مي آيد كه داخل سينما همه يا خواب بودند يا رفتند
يادم باشد جاي مهر فرشته كودم را ببوسم.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 11:36 توسط ساجده |
|
|
خداوندا ! ببخش بر من گناهاني را كه بالهاي پرواز را از من ربودند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 15:22 توسط ساجده |
|
|
من از اون آسمون آبي مي خوام نمي خواستم اينجا مطالب غمگين بنويسم. ولي بعد فكر كردم كه نبايد نقش بازي كرد. اشكالي ندارد شازده كوچولوي من هم از واقعيتهاي دنيا باخبر شود. بهتر از اينه كه يكهو بياد و شوكه بشه .کوچولوی سه سانتی من باید بتواند اینجا دوام بیاورد. بگذار بداند دغدغه هاي مادرش چه جنسي دارد. ما قراره يك عمر با هم زندگي كنيم. آره عزيزم من خيلي دلتنگم ....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 13:30 توسط ساجده |
|
|
اين گرسنگي هم بد درديه به خدا. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 22:23 توسط ساجده |
|
|
من ديشب بعد از مدتها يك شكم سير غذا خوردم. جايي بوديم كه سالاد الويه داشتن و من اصلا منتظر تعارف نشدم. خيلي چسبيد. همونجا كسي قصه اي گفت كه خيلي به دلم نشست. اصلا اين داستان در توجيه رفتار خودم نيست به خدا. خانم بارداري به همراه شوهرش سوار بر قاطرشان از جنگلي مي گذشتند ، چشم خانم به يك حبه انگور بر روي زمين مي افتد. به شوهرش مي گويد :"يك دقيقه صبر كن." پياده مي شود و حبه انگور را بر دهانش مي گذارد. شوهر از اين كار زن عصباني مي شود، شمشير خود را مي كشد، با فرياد مي گويد :"كارد بخورد شكمي كه نمي تواند جلوي خود را بگيرد." و شكم زن را مي درد. ناگاه چشمش به كودك خود مي افتد كه حبه انگور را در دهانش گذاشته و مي خورد.......
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 23:51 توسط ساجده |
|
|
ديشب يكي از اكتشفاتم را براي احمد شرح دادم : اگر خانمي باردار باشد و در اين ايام همسرش با او رفتار خوبي نداشته باشد ، اعم از اخم كردن ، داد كشيدن ، دعوا كردن ، تند حرف زدن و خلاصه هر رفتاري كه خالي از عشق باشد ،حتي اگر حق با مرد باشد. كودك آن را كامل مي بيند و چون خود را بخشي از زن مي داند و طبيعتا هيچ انساني هم هرگز نمي پذيرد كه حق با خودش نيست. پس كودك مرد را مقصر دانسته لذا از پدر رنجيده و در صورت تكرار ديده شده كه حتي تا مرز تنفرپيش مي رود. و در آينده ......... پس حواست را خوب جمع كن.
بنده خدا احمد مانده بود چي بگويد. حتما او هم مثل من نمي دانست آخر اين گفتگو به كجا خوهد رسيد.
آقا راستي عروسي پيچيد. خانواده هم تشريف آوردند اينجا كه هم احمد آقا به عروسي برسند هم ما
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 23:6 توسط ساجده |
|
|
نقل است كه چون منصور حلاج را بر دار مي كردند زيدي پرسيد كه عشق چيست؟ گفت : امروز بينيد و فردا بينيد و فرداي فردا بينيد . آن روز بر دارش كردند فردا روز بر جسدش آتش زدند و فرداي فردا خاكسترش بر باد دادند........... داد نزنيد مي دانم اين متن هيچ ربطي ندارد، ولي به قول حميده طوري نيست. خوب به نظرم قشنگه ديگه. مي خوام يادم نره براي امير كوچولو بخوانم . امشب بايد برم عروسي. شديدا غير قابل پيچاندن است. اميدوارم مرغ نداشته باشند. گفتم مرغ حالم را بهم مي زنه؟ نه فقط خوردنش. ديدنش ، بويش و حتي تصور و تجسمش هم حالت تحمل برايم دعا كنيد امشب ضايعكاري نشه.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 15:36 توسط ساجده |
|
|
حديث كه اين روزها حواسش كاملا به منه يك جمله جالب برام فرستاده بود : بچه ها سرشار از ايده اند به شرط آنكه به آنها جواب ندهيم. آقا جان من نياز به نكات تربيتي دارم . بهم بگوييد. منتظرم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 13:58 توسط ساجده |
|
|
ديروز دكتر اسكندري مي گفت:" همراه با تولد يك كودك ، يك مادر هم متولد مي شود. " جمله جالبي بود كلي حالم رو عوض كرد. بالاخره اين ساجده ، ساجده قديم نمي مونه . او يك مادر شده با تمام ويژگيهاي يك مادر. فكرش را بكن. ترجيح مي دهم اين جمله پر معنا رو تحليل نكنم و بدون شرح بگذارم تا هر كس به آن بعد مورد علاقه اش بپردازد . مي خواهم يك چيز ديگر بگويم، من نمي دانم چرا هميشه مي گويند :"سه واقعه مهم هر فرد تولد ، ازدواج و مرگ اوست. پس پدر يا مادر شدن او چي؟ من يك زنم كه به قول حديث احساس مادر شدگي دارم. به نظر من شگفتي و اعجابي كه در مادر شدن وجود دارد در ازدواج كه به تازگي آنرا تجربه كردم نيست. من ازدواج خوبي داشتم ، روزهاي خوب و شيرين و سرشار از خاطره هاي فراموش نشدني. ولي اتفاقاتي كه در اين چند هفته برايم افتاده بسيار عجيب، جديد و هيجان انگيز بوده . حالت خيلي بده ولي در اوج حالت تحمل ديروز از صبح حالم خيلي بد بود، مرگ رو جلوي چشمم ديدم . ولي تا اشكم مي آمد خندم مي گرفت انگار اگر گريه كنم يك نفر غصه مي خوره ، احساس زيادي بودن مي كنه ، دلش مي شكنه و هنوز نيامده پشيمان مي شه . رفتم زير سرم .وقتي داشت سرم را وصل مي كرد خيلي دردم آمد . اما احساس كردم يك كوچولوي يك سانتي چشم دوخته ببينه داد مي زنم يا نه. خيلي زرنگه فكر كرده به اين راحتي آتو دستش مي دهم. زهي خيال باطل. وقتي زير سرم بودم اولين شعر براي شازده كوچولويم توسط حديث سروده شد:
زير سرم بمان و مدارا كن اي بچه رحم به ماما كن
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 23:50 توسط ساجده |
|
|
امروز يك كشف جديد كردم ، حالم خيلي بد بود يك دفعه ياد مامانم افتادم كه هفته قبل تعريف مي كرد كه وقتي حال من رو داشته چون فكر مي كرده حالت تحملش بخاطر اينه كه سرديش كرده هي عسل مي خورده . خنده ام گرفته بود ، ۲۴ سال قبل هم مامانم همين كار امروز مرا كرده. شك ندارم ۵۰۰ سال قبل هم از اين اتفاقها كم نيفتاده ، ۱۰۰۰ سال ديگه هم وضع به همين منوال است. آهان كشفم رو ميگفتم: من تصور مي كنم اتفاق مادر شدن از ابتداي عالم همين شكلي بوده. اصلا شكلش تغيير نكرده. تاكيد مي كنم منظورم اتفاق تولد نيست ، اين پديده مادر شدن است كه هيچ علم و تكنولوژي و مذهب و سنتي هم توش تغيير نداده . يا شايد هم نتو نسته . قشنگ نيست؟ به نظر من كه فوق العاده است.... تونستم منظورم رو برسونم؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 3:15 توسط ساجده |
|
|
تذكر دادن هر كاري با سلام شروع ميشه. منو ببخشين خوب هيجان داشتم. سلام.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 15:28 توسط ساجده |
|
|
واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي دونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان"پوست نارنج" صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد. يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج" گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم . فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 10:2 توسط ساجده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد. يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم. من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم . فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج". |
|
RSS
|