![]() |
![]() |
|
| ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای. |
|
ساعت ديواري اتاق خوابيده بود و من هر چه فكر ديدم كار درستي نيست باطري آن را عوض كنم. مطمئن هستم كه خسته بود و نياز داشت مدتي براي خودش باشد. اما احمد خنديد و باطري آن را عوض كرد.... اين روزها حال و هواي خاصي دارم، دقيقا نميفهمم قضيه چيه . . . صادق هدايت ميگويد: "مي ترسم فردا بميرم و هنوز خودم را نشناخته باشم ... " و من كه هنوز در اين مرحله هستم،و شايد حتي عقبتر ، چطور توانستم براي ديگري تعيين تكليف كنم!!!!!!!!!!ا اگر روزي از من بپرسد:" چرا؟ " چه بگويم؟!! اگر او هم مثل خودم يك خستۀ سرگردان شود چه كنم؟!! چند روز است كه ترس عجيبي همه وجودم را چنگ ميزند. هر كاري ميكنم كه بهايي به اين حس كهنۀ تازه سرباز كرده ندهم، موفق نمي شوم. نميدانم .... بايد فكر كنم .... اي صبا نكهتي از كوي فلاني به من آر زار و بيمار غمم راحت جاني به من آر در كمينگاه نظر با دل خويشم جنگست ز ابرو و غمزه او تير و كماني به من آر دلم از دست بشد دوش چو حافظ مي گفت كاي صبا نكهتي از كوي فلاني به من آر
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 11:16 توسط ساجده |
|
|
پلكهاي به هم چسبيده يك كودك شما به ياد چيزي نمياندازد؟ شازده كوچولوي 20 گرمي من كه اين هفته قادر است انگشت شست خود را در دهانش كند، گويا تمايلي براي گشودن چشمهاي خود ندارد.شايد او هم ميترسد ببيند. ميترسد دنياي ما را ببيند. ميترسد وارد دنياي آدم بزرگها شود و يكباره اطراف خود را از تمام زيباييهاي گذشته خالي ببيند. من هر روز براي او كتاب شازده كوچولو را ميخوانم ، ميخواهم بداند كه اينجا همه آدم بزرگ نيستند.ميخواهم بداند كه اينجا همه گل سرخ خود را گم نكردهاند و هنوز هم خيلي از آدمها بلدند روح نقاشيها رو ببينند. ميخواهم بداند كه اينجا هستند كساني كه به دنبال آب در دل كوير ميگردند. و هنوز افرادي وجود دارند كه اهلي شدهاند و گريه كردن را فراموش نكردهاند و اگر 53 دقيقه وقت اضافه داشته باشند خوش خوشك ميروند طرف چشمه.... و همه اينها خوبه. آره كوچولواك من، اونوقته كه ديگه خيلي چيز ها برایت قابل تحمل ميشود. ديگه ميتوني چشمهايت رو باز كني و همه چيز را ببيني. بالاخره بايد زندگي كني و اين تويي كه بايد انتخاب كني كه ميخواهي چطور زندگي كني. اين تويي كه بايد انتخاب كني توي قطار ميخواهي دهندره كني و بخوابي يا تصميم داري دماغت رو به شيشه پنجره فشار بدي و بخندي . و اونوقته كه مي دوني دنبال چي ميگردي و درست همانموقع است كه پس از كلي وقت كه صرف يك عروسك پارچهاي كردي اگه كسي اون رو ازت كش بره مي زني زيره گريه. و اون وقت بخت يار تو مي شه . و اين يعني زندگي.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 15:49 توسط ساجده |
|
|
قديمترها يكروز در يك نشست دوستانه كه با حميده و حديث بوديم و در مورد تربيت بچه گپ ميزديم ، به اين نتيجه رسيديم كه اين كار مهم و سخت را بين خودمون تقسيم كنيم. قرار شد تربيت حوزه معنوي حالا من فكر مي كنم آنها بهتر از من عمل كردند. من نمي دونم بايد چه كنم. البته فكرهاي زيادي كردم. مثلا اينكه به هيچ عنوان هيچ آرزويي براي آينده كودكم نداشته باشم. نهايتا شرايطي را برايش بوجود بياورم كه اهل كتاب خواندن شود، در آن صورت خيلي سريع راه خود را پيدا مي كند. چند وقت پيش با يكي از اقوام در مورد اين موضوع صحبت مي كرديم،او حتي از اينكه كودكش را به مهد بفرستد بيم داشت. بيم از ارتباط با ديگر كودكان و هزاران مشكل كه بوجود مي آيد. ولي من فكر مي كنم، بالاخره چي ؟ پس فردا كه وارد جامعه شد چي؟در دانشگاهها هم بايد دختران و پسران را از هم جدا كنيم ؟ شايد اگر ما بتوانيم از ابتدا بستر مناسبي براي كودك فراهم كنيم و با برنامه ريزي درست، تربيتي منطقي براي زندگي در اين جامعه را پيش بيني كنيم، مشكلات ما در آينده كمتر خواهد بود . و شايد كمتر از مادرانمان نگران فرزندمان باشيم. نمي دانم . بايد فكر كنم. بايد آن شيوه درست تربيتي را پيدا كنم . تنها چيزي كه مي دانم اين است كه نمي خواهم كودكم را در پستو بزرگ كنم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 13:35 توسط ساجده |
|
|
من مدتيست سر حال نيستم ،كه خوب اصلا غير طبيعي نيست. مدتي هم هست كه خانه مادر چتر انداختيم، كه خوب اين هم اصلا غير طبيعي نيست هفته پيش رفتيم دكتر . دستگاه گذاشت كه ما صداي قلبش رو بشنويم. اينقدر اين بچه وول مي خورد و حركت مي كرد كه نمي شد صداي قلبش رو شنيد.آخر صداي دكتر بلند شد كه:"آقا اين بچه داره فوتبال بازي مي كنه. كوچولوي 8/9 سانتي من الان قابليتهاي زيادي داره، به خاطر هماهنگي مغز و عضلاتش الان قادر به لگد زدن شده. مي تواند انگشتان پاي خود را خم و راست كرده ،مچ پا را بچرخاند،مچ دستها را گره كرده و آزاد كند، لبهايش را به هم بفشارد،اخم كند، و صورت خود را به حالتهاي مختلف در آورد. ديشب خيلي حالم بد شده بود. سردردهاي عجيبي مي گيرم كه نمي دانم به شازده كوچولو مربوطه يا نه. ولي ديشب ديگه احساس مي كردم دارم مي ميرم. ولي براي چند لحظه وقتي دستم روي شكمم بود ضربانش رو حس كردم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 11:38 توسط ساجده |
|
|
سلام به همه. نگران نباشید من هنوز زنده ام. خیلی خوب نبودم. این کوچولوی ۸ سانتی شدیدا رو مود جلب توجه بود. می گفت "فقط من" . ولی الان خیلی بهترم. میام تعریف می کنم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 16:35 توسط ساجده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد. يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم. من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم . فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج". |
|
RSS
|