![]() |
![]() |
|
| ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای. |
|
همه در حال خانه تكاني هستند و من سرمست براي خودم ميچرخم. چه حالي ميده. هر روز بزرگتر شدن كوچولوم را حس ميكنم. چيزي به آخر اين سفر هيجان انگيز نمونده. ما وارد 36 هفتهء با هم بودنمان شديم. تاريخي كه دكترم تعيين كرده براي ورود اين وروجك 24 فروردين است. اگه زودتر حوصله اش سر نره و تشريف نياره. احمد خيلي تقلا كرد فرورديني نشه. (من متولد 9 فروردين هستم) ولي خوب تلاشش بيهوده بود. سياره شازده كوچولو ديگه آماده شده. يك سياره صورتي با كلي گربه و خرس. شازده كوچولوي زندگي ما يواش يواش داره خودش رو براي ديدن يك دنياي عجيب آماده ميكند. هر روز براش از اينجا ميگم. از آدما،زندگيها، از جنگل و كوه و دريا، از مرگ، از بيماري، از تولد، ازعشق و خيلي چيزهاي ديگه. دقيق به حرفهام گوش مي ده و هرجا كه لازم باشه عكس العمل نشان مي ده. نمي خواهم بياد و يكهو شوكه بشه. بايد بدونه زندگي تو اين دنيا اونقدر ها هم ساده نيست. بايد ساختن اون چيزي كه مي خواهد رو از الان بياموزد. عاشق روي جواني خوش و نو خواستهام وز خدا صحبت او را بدعا خواستهام |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 11:56 توسط ساجده |
|
|
هر چه فرياد داريد بر سر احمد بزنيد..... ببخشيد از اين همه تاخير ولي خوب... بي خيال. اين هفته شازده كوچولو كارهاي زيادي براي انجام دادن دارد. هفته پيش رفتم سونوگرافي، گفت غير از وضعيت قرار گرفتن،همه چيز عاليه. وسط كار يكهو ديديم دهانش رو هي باز و بسته مي كنه. دكترم با خنده گفت :"شكمو معلوم نيست اونجا چي پيدا كرده داره تند تند مي خوره." اما من براش توضيح دادم كه ايشان احتمالا به پدر بزرگوارش رفته و داره سخنراني مي كنه. ما هنوز اندر خم همان كوچهايم، هنوز اسم انتخاب نكرديم. چند شب پيش دوستي اينجا بود و بحث نامگذاري مطرح شد. من اين مدت خيلي به ويژگيهاي اسم كودكم فكر كرده بودم و اصولي براي خودم تعيين كرده بودم. ولي آن دوست يك جمله گفت كه من اصلا بهش فكر نكرده بودم. اينكه در كنار تمام ويژگيها، نامي كه ما انتخاب مي كنيم بايد متناسب با انتظار و توقع ما از فرزندمان باشد. صبا ز منزل جانان گذر دريغ مدار |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 17:40 توسط ساجده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد. يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم. من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم . فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج". |
|
RSS
|