![]() |
![]() |
|
| ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای. |
|
سلام. ديگه عادت كردم كه وقتي مي آيم اول به خاطر تاخيرم عذر خواهي كنم.ولي خوب حتما من را درك ميكنيد ديگه .نه؟ ديشب جشن تولد 2 ماهگي صبا بود.امروز هم با احمد رفتيم واكسنهايش را زديم. من كه تحمل نداشتم و از اتاق بيرون آمدم(البته تحمل نداشتن من هيچ ربطي به عاطفه و مهر مادري ندارد.من كلا از آمپول ميترسم. دختر 63 روزه ما امروز 4 كيلو و 300 گرم بود. رشد وزنش ايده آل نبوده كه نمي دانيم دليل خاصي دارد يا فرمت هيكلش همينطوري است،كه البته اصلا هم بعيد نيست.چون من هم كلا در بچگي ريز نقش بودهام. وفتي 49 روزه بود 4كيلو و 159 گرم وزن و 56 سانت قدش بود. كه ظاهرا رشد قدش خوب بوده. شازده خانم از حالا كلي ادا و اطوار و قانونهاي عجيب براي خودش داره. به لطف حضور اقوام هم شديدا بغلي شده و ارتفاع سنج قوي اي هم داره. به محض نشستن صدايش بلند مي شود. شديدا هم توي جمع اخمو ميشود. تو شرايط عادي بين ساعت 7 تا 9 صبح شديدا سر حال مي شه و مي خنده و دلش هم بازي مي خواهد.مخصوصا زماني كه بازش مي گذارم خيلي شاد مي شه و رضايت از حركاتش فوران مي زنه.عاشق آبه. چه حمام ، چه وقتي مي خواهم بشويمش.يك هفته است كه جيغ زدن را ياد گرفته و كلي از صداي خودش خوشش مياد.
شاهدخت ما اولين سفرش را رفت شمال. تا خود شمال خوابيد ( البته رودهن بيدار شد،شير خورد و دوباره خوابيد.) آنجا هم خيلي دختر خوبي بود همش مي خوابيد. آب و هوا ظاهرا بهش ساخته بود. گرچه وقتي برگشتيم من رو بيچاره كرد( خانم همش مي خواست بيرون باشه) ولي سفر خوبي بود. روزهاي عجيب و پر مشغله اي رو پشت سر مي گذارم. به شب بيدار شدن ها عادت كردم. قلق صبا هم كمابيش دستم آمده و بيشتر براي خودم وقت پيدا مي كنم. قول مي دهم ديگه بيشتر اينجا بيايم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 18:20 توسط ساجده |
|
|
سلام. بله ، بالاخره صبا خانم تشريف آوردند. همون 24 كه قرار بود قدم رنجه كنند. وقتي به هوش آمدم جراءت نمي كردم بپرسم كه مسافر كوچولو در چه حاليه!!! زنده و سالم است يا نه؟؟!! تو همون حال نيمه بيهوشي وقتي صبا رو پيشم آوردند،نتوستم جلوي اشكم رو بگيرم و وقتي بغلش كردم،جلوي همه زدم زير گريه و خدا رو شكر كردم. صباخانم اين روزها تقريبا همه اعضاي خانواده را درگير خودش كرده.پدربزرگها و مادربزرگها چنان به خدمتش درآمدند كه جدا حسودي همگان برانگيخته شده. البته نا گفته نماند كه من و احمد اصلا بازي داده نمي شويم. مثلا چند روز پيش صبا را بغل كردم، همزمان مامانم نازش مي كرد و خواهرم قربان صدقه اش مي رفت، كه يكهو صبا خنديد. مامان معتقد بود چون نازش كرده صبا خنديده و خواهرم هم شديدا اصرار داشت كه ، نخير چون من باهاش حرف زدم خنديد.. من هم كه اين وسط نقش چغندر را داشتم..... 40 روز گذشت. از شروع يك زندگي 40 روز گذشت.و اين روزها براي من بسيار كند گذشت. روزهاي اول حال بسيار بدي داشتم.بقدري ترسيده بودم كه از به دنيا آوردن صبا پشيمان بودم.از مسئوليتي كه به دوشم گذاشته شده بود شديدا وحشتزده بودم. همه چيز جديد بود. هر لحظه يك اتفاق جديد با يك تجربه متفاوت. ولي حالا كم كم دارم با اين مسائل آشنا مي شوم و كنار مي آيم. ظاهرا اين 40 روز ، 40 روز مهمي از زندگي سنجاب كوچولوي ما بوده. دقت و وسواس در شمارش روزهاي زندگي صبا تنم را مي لرزاند. ما چند تا 40 روز زندگي كرديم؟ بعد از هر 40 روز چه اتفاقي درونمان مي افتد؟ اصلا حساب مرز 40 روز را داريم؟ چرا 40 روزهاي زندگي خودمان را نمي شماريم؟ تا كي روزهاي زندگي صبا شمرده مي شود و كي حسابش از دست ما و خودش در مي رود؟ چه زماني روزها اينقدر بي ارزش مي شوند كه سالها را مي شماريم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من فكر مي كنم اين 40 روز نماد كل زندگي است . تمام 40 روزهاي عمرمان همينقدر مهم هستند اما چون زنده بودن و نفس كشيدن براي ما عادي شده ، يادمان ميرود كه چه روزي چله سر مي آيد....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 12:53 توسط ساجده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد. يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم. من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم . فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج". |
|
RSS
|