![]() |
![]() |
|
| ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای. |
|
اين روزها صبا يكسره در حال تجربه است. در اولين اثاث كشي عمرش شركت كرد. يادتونه از يك دختر خاله عزيز نام بردم كه پسرش 40 روز از صبا بزرگتره؟ حالا مامان ايليا مي خواست اثاث كشي كنه براي همين من و صبا رفتيم كمكش . ايليا سرما خورده بود و وقتي گريه مي كرد صبا با تعجب نگاهش مي كرد. مواجهه اين دو با هم بامزه بود.
شنبه پيش صباي 107 روزه مان را براي چكاپ برديم پيش دكترش. دكتر وقتي قد و وزنش رو گرفت گفت، ظاهرا شازده خانوم ما فقط خيال داره قد بكشه.قد 62 سانت ، وزن 5كيلو و 150 گرم!!!
شازده كوچولوي ما ديگه تقريبا اطرافيانش رو مي شناسه.آنچنان براي مامان مريمش(مامان من) دست و پا مي زنه كه مامانم معتقده وقتي نيست دل صبا براي مامان مريم حسابي تنگ ميشه. بابايي(باباي من) هم كه خوب بلده صبا رو بخوابونه ديگه براش آشنا ست.صبا وقتي به آنها مي رسه كاملا ميفهمه كه مي تونه خودش رو لوس كنه و عجيب هم در لوس كردن و جيغ كشيدن و گريه هاي الكي مهارت دارد. صبا يك بابا حسن(باباي احمد) داره كه تا حالا بچه اي را درست و حسابي بغل نكردن .ولي اين اولين نوه چنان شيفتشون كرده كه ديروز نهار نخوردن و با صبا بازي كردن. حالا هم منتظرن كه شازده كوچولو بزرگ شه تا با هم برن كوه و پارك.مامان سوسن(مامان احمد)هم با اينكه خيلي كار دارن و وقتشون كمه و به اعتقاد من تو ابراز احساساتشون خيلي راحت نيستن، درباره مسافر كوچولوي ما دل از كف داده اند. صباي ما مي دونه كه اينجا هم جاي مناسبي براي امتحان كردن صداشه و هيچ كس هم از گل نازكتر بهش نمي گه.
هفته پيش كاري كرد كه ما متوجه شديم خاله فاطمه رو هم خوب مي شناسه .لطف كرد و از بالا تا پايين هيكل خاله فافا رو به گند كشيد و تازه كلي هم غش غش خنديد. عمو اسد و هانيه جون رو هم كمتر ديده ولي انگار نسبت خوني اين چيزها حاليش نيست. عمو اسد وقتي از سر كار مياد خيلي خسته مي شه آخه راهش خيلي دوره ولي هر دو به صبا كوچولو كه مي رسند سرحال مي شوند و باهاش حسابي بازي مي كنند . البته صبا هم كارش رو خوب بلده و كلي براشون مي خنده. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 15:34 توسط ساجده |
|
|
مدتيه كه نگاههاي صبا نگاههاي از سر آشنايي است ، ولي چند روزه كه به من نگاههاي عجيبي ميكند. وقتي نگاهم مي كنه حس مي كنم داره با من حرف مي زنه. حتي گاهي صداش رو هم ميشنوم ،كاملا مي فهمم که چي مي خواد
بیا ..هی می گن بخند.خوبه؟راضی شدین؟
من خوابم میاد ..اونطرفتر حرف بزنید لطفا .
ديروز خاله فاطمه مي گفت :" چه روزهاي مفيدي داره اين عروسك . تمام مدت يا خوابيده يا گرسنه است يا جايش را كثيف كرده و بايد شسته بشه. هيچ كار ديگري نمي كند..." شب داشتم با خودم فكر مي كردم. تو جمع خانواده ما تنها كسي كه هيچ دقيقه اي را بيهوده تلف نمي كند و از تمام لحظاتش استفاده مفيد مي كند شازده كوچولوست. تمام مدت در حال ياد گيري و اكتشاف است. كدوم يكي از شما اينقدر در طول روز چيز ياد مي گيريد؟
**احمد ميگه ،نمي خواهي از كودكان و نوزادان لبنان بنويسي؟ ولي من نمي دونم چي بايد بگم؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 1:30 توسط ساجده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد. يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم. من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم . فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج". |
|
RSS
|