تبليغاتX
پوست نارنج
ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای.

اين روزها صبا يكسره در حال تجربه است. در اولين اثاث كشي عمرش شركت كرد.

يادتونه از يك دختر خاله عزيز نام بردم كه پسرش 40 روز از صبا بزرگتره؟ حالا  مامان ايليا مي خواست اثاث كشي كنه براي همين من و صبا رفتيم كمكش . ايليا سرما خورده بود و وقتي گريه مي كرد صبا با تعجب نگاهش مي كرد. مواجهه اين دو با هم بامزه بود.

 

8 مرداد8 مرداد

 

 

 

 

 

 

 

 

شنبه پيش صباي 107 روزه مان را براي چكاپ برديم پيش دكترش. دكتر وقتي قد و وزنش رو گرفت گفت، ظاهرا شازده خانوم ما فقط خيال داره قد بكشه.قد 62 سانت ، وزن 5كيلو و 150 گرم!!! خيلي كمتر از نمودار. به همين دليل قرار شد غير از شير خشك چيزهاي ديگري هم ميل كنند.لعاب برنج ، حريره بادام(نمي دونم ديكته اش درسته يا نه) نان خرد شده در چاي ، سرلاك. تو ميوه ها هم سيب و موز. چنان با ولع مي خوره كه انگار از قحطي فرار كرده. معلومه كه سير نمي شده تا حالا. البته من خيلي نگران لاغر بودنش نيستم و تصور مي كنم استيل بدنش اينطور باشه.

 

 

شازده كوچولوي ما ديگه تقريبا اطرافيانش رو مي شناسه.آنچنان براي مامان مريمش(مامان من) دست و پا مي زنه كه مامانم معتقده وقتي نيست دل صبا براي مامان مريم حسابي تنگ ميشه. بابايي(باباي من) هم كه خوب بلده صبا رو بخوابونه ديگه براش آشنا ست.صبا وقتي به آنها مي رسه كاملا ميفهمه كه مي تونه خودش رو لوس كنه و عجيب هم در لوس كردن و جيغ كشيدن و گريه هاي الكي مهارت دارد.

صبا يك بابا حسن(باباي احمد) داره كه تا حالا بچه اي را درست و حسابي بغل نكردن .ولي اين اولين نوه چنان شيفتشون كرده كه ديروز نهار نخوردن و با صبا بازي كردن. حالا هم منتظرن كه شازده كوچولو بزرگ شه تا با هم برن كوه و پارك.مامان سوسن(مامان احمد)هم با اينكه خيلي كار دارن و وقتشون كمه و به اعتقاد من تو ابراز احساساتشون  خيلي راحت نيستن، درباره مسافر كوچولوي ما دل از كف داده اند. صباي ما مي دونه كه اينجا هم جاي مناسبي براي امتحان كردن صداشه و هيچ كس هم از گل نازكتر بهش نمي گه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هفته پيش كاري كرد كه ما متوجه شديم خاله فاطمه رو هم خوب مي شناسه .لطف كرد و از بالا تا پايين هيكل خاله فافا رو به گند كشيد و تازه كلي هم غش غش خنديد. عمو رضا هم تكليفش مشخصه ، هنوز هيچي نشده با هم حرفهاي خصوصي دارند. 3 ساعت عمو رضا در گوشش پچ پچ مي كنه و او هم آرام فقط گوش مي ده.

عمو اسد و هانيه جون رو هم كمتر ديده ولي انگار نسبت خوني اين چيزها حاليش نيست. عمو اسد وقتي از سر كار مياد خيلي خسته مي شه آخه راهش خيلي دوره ولي هر دو به صبا كوچولو كه مي رسند سرحال مي شوند و باهاش حسابي بازي مي كنند . البته صبا هم كارش رو خوب بلده و كلي براشون مي خنده.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 15:34  توسط ساجده | 

مدتيه كه نگاههاي صبا نگاههاي از سر آشنايي است ، ولي چند روزه كه به من نگاههاي عجيبي مي‌كند. وقتي نگاهم مي كنه حس مي كنم داره با من حرف مي زنه. حتي گاهي صداش رو هم مي‌شنوم ،كاملا مي فهمم که چي مي خواد ....خواهش مي كنم نفرماييد كه ديوانه شدم.

 

 بیا ..هی می گن بخند.خوبه؟راضی شدین؟

 

 

من خوابم میاد ..اونطرفتر حرف بزنید لطفا .

 

ديروز خاله فاطمه مي گفت :" چه روزهاي مفيدي داره اين عروسك . تمام مدت يا خوابيده يا گرسنه است يا جايش را كثيف كرده و بايد شسته بشه. هيچ كار ديگري نمي كند..." شب داشتم با خودم فكر مي كردم. تو جمع خانواده ما تنها كسي كه هيچ دقيقه اي را بيهوده تلف نمي كند و از تمام لحظاتش استفاده مفيد مي كند شازده كوچولوست. تمام مدت در حال ياد گيري و اكتشاف است.

كدوم يكي از شما اينقدر در طول روز چيز ياد مي گيريد؟

 

**احمد ميگه ،نمي خواهي از كودكان و نوزادان لبنان بنويسي؟

ولي من نمي دونم چي بايد بگم؟؟؟

 

 

 

 

این عکسها رو از وبلاگ احسان کش رفتم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 1:30  توسط ساجده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ


واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد.

يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم.

من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم .

فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج".

نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
آذر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
پیوندها
كوي حديث لزر غلامي
موناليزاي الناز
تاريكخانه رضا حسيني
با اميد معماريان
گاوخوني حسين نوروزي
مرغ معماي آقا صابر
مخاطبان صفورا صارمی
من او ی هستی فروزان
حس قشنگ مادری
یاشار کوچولو
مريم اينا
ني ني بلاگه
كاساندراي نيما همداني
آرامشي از سوي مريم ذوالفقار
عشق كوچولو
روبين كوچولوي عزيز
مثل همه اما بیشتر مثل خودش..
برهنه ای نفس مسیحایی
نوشته هاي امين عظيمي
به خاطر خود حسين كوچولو
ويانا خانوم گل
دنياي عرفان كوچولو
ستاره های طلایی زندگی سمیه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM