تبليغاتX
پوست نارنج
ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای.

یه مدتی سرحال نبودم.ببخشید اگه نگرانتون کردم

يكي از تفاوتهاي آدم بزرگها با بچه اينه كه آدم بزرگها روز تولدشون غمگين مي شوند ولي بچه ها شاد و خوشحال از اين سالروز هستند.چرا؟؟؟؟؟؟؟

24 مهر ششمين ماه تولد شازده كوچولوي ما بود كه چون تقريبا با تولد عمو رضا همزمان شد يه جشن كوچولوي خانوادگي براشون گرفتيم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همش من باید حواسم رو جمع می کردم تا بابا احمد شمع رو فوت نکنه

 

 

 

 سنجاب ما كه به شهادت همه آشنايان بسيار شيطون و شيرين شده يك ويژگي خيلي خوب داره و اون هم اينه كه اصلا اهل غريبي كردن نيست. بغل همه ميره ، به همه مي خنده (حتي اگه بي حوصله باشه با يك لبخند دل همه رو به دست مياره.)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدا نكنه كسي ايستاده باشه ويا لباس بيرون پوشيده باشه، چنان دست و پا مي زنه و جيغ و داد راه ميندازه و با خنده هاش دلبري مي كنه كه ديدني مي شه. و بدتر از اون وقتيه كه جلوش چيزي بخوريم يا وحشتناكتر سفره پهن كنيم ، اول مي خنده اگه ديد موثر نيست حتما جيغ مي كشه و اينقدر نگاه مي‌كنه كه آدم رو از خوردن پشيمون مي كنه. کلی میوه دوست داره و شديدا از پوره سيب زميني بدش مياد .طوري كه چند وقت پيش كه مي خواستم زوري بهش بدم اينقدر سرفه كرد و به حلقش فشار آورد كه همون يه ذره رو برگردوند.(گلاب به روتون)

 

 

چند روز پيش بالاخره آخرين واكسن اين دوره را زديم.چقدر بد بود.از قبليا خيلي بيشتر اذيت شد. كلي تب كرد و پا درد داشت.وقتي مي ايستانديمش پاي راستش رو رو هوا نگه مي داشت موقعي هم كه لگد مرحمت مي فرمودند يه پاش رو مي كوبيد چون دردش ميامد ، حالا هم با اينكه چند روز گذشته و ديگه درد نداره ، جرات نمي كنه پاي راستش رو زمين بذاره و هنوز يه لنگ پا مي ايستد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 16:46  توسط ساجده | 
داشتم تو خیابان راه می رفتم پام پیچ خورد ....

من قراره به شازده کوچولو راه رفتن یاد بدم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 12:38  توسط ساجده | 

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

....

نگه جز پيش پا را ديد نتواند

كه ره تاريك و لغزان است

....

كه سرما سخت سوزان است

نفس كز گرمگاه سينه مي آيد برون

ابري شود تاريك، چو ديواريست در پيش چشمانم

نفس كين است پس ديگر چه داري چشم

ز چشم دوستان دور يا نزديك...

 

 

 تا حالا احساس كنده شدن داشتيد؟ احساس رها بودن ، رفتن...پرواز..شايد هم سقوط

 

به دوستي گفتم خنكاي بعد از افطار ، از خانه بيرون مي كشاندم.. گفت سرد است مثل تن مرده...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 14:18  توسط ساجده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ


واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد.

يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم.

من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم .

فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج".

نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
آذر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
پیوندها
كوي حديث لزر غلامي
موناليزاي الناز
تاريكخانه رضا حسيني
با اميد معماريان
گاوخوني حسين نوروزي
مرغ معماي آقا صابر
مخاطبان صفورا صارمی
من او ی هستی فروزان
حس قشنگ مادری
یاشار کوچولو
مريم اينا
ني ني بلاگه
كاساندراي نيما همداني
آرامشي از سوي مريم ذوالفقار
عشق كوچولو
روبين كوچولوي عزيز
مثل همه اما بیشتر مثل خودش..
برهنه ای نفس مسیحایی
نوشته هاي امين عظيمي
به خاطر خود حسين كوچولو
ويانا خانوم گل
دنياي عرفان كوچولو
ستاره های طلایی زندگی سمیه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM