![]() |
![]() |
|
| ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای. |
|
یه مدتی سرحال نبودم.ببخشید اگه نگرانتون کردم يكي از تفاوتهاي آدم بزرگها با بچه اينه كه آدم بزرگها روز تولدشون غمگين مي شوند ولي بچه ها شاد و خوشحال از اين سالروز هستند.چرا؟؟؟؟؟؟؟ 24 مهر ششمين ماه تولد شازده كوچولوي ما بود كه چون تقريبا با تولد عمو رضا همزمان شد يه جشن كوچولوي خانوادگي براشون گرفتيم.
همش من باید حواسم رو جمع می کردم تا بابا احمد شمع رو فوت نکنه
خدا نكنه كسي ايستاده باشه ويا لباس بيرون پوشيده باشه، چنان دست و پا مي زنه و جيغ و داد راه ميندازه و با خنده هاش دلبري مي كنه كه ديدني مي شه.
چند روز پيش بالاخره آخرين واكسن اين دوره را زديم.چقدر بد بود.از قبليا خيلي بيشتر اذيت شد. كلي تب كرد و پا درد داشت |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 16:46 توسط ساجده |
|
|
داشتم تو خیابان راه می رفتم پام پیچ خورد ....
من قراره به شازده کوچولو راه رفتن یاد بدم؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 12:38 توسط ساجده |
|
|
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت سرها در گريبان است .... نگه جز پيش پا را ديد نتواند كه ره تاريك و لغزان است .... كه سرما سخت سوزان است نفس كز گرمگاه سينه مي آيد برون ابري شود تاريك، چو ديواريست در پيش چشمانم نفس كين است پس ديگر چه داري چشم ز چشم دوستان دور يا نزديك... به دوستي گفتم خنكاي بعد از افطار ، از خانه بيرون مي كشاندم.. گفت سرد است مثل تن مرده... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 14:18 توسط ساجده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد. يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم. من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم . فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج". |
|
RSS
|