تبليغاتX
پوست نارنج
ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای.

سالي  گذشت....

پارسال همين روزها بود كه دو تا فرشته داشتند به شازده كوچولوي ما تاتي كردن را ياد مي دادند تا پا به دنياي ما بگذارد.و اون روز كه صبا رو به ما سپردند دلهره و ترسي عجيب تو دلم به جا گذاشتند كه تا چند ماه رهايم نكرد.قرار بود چه كنم با اين كوچولو ؟؟!! انگار تمام آرزوها و برنامه هايي كه تو اون 9 ماه با احمد درباره اش حرف زده بوديم از خاطرم پاك شده بود...

مدتي طول كشيد تا دوباره به حالت سابقم بازگشتم و يواش يواش يادم اومد كه قرار بوده چطوري براي عروسكم مادري كنم.

 و حالا زندگي روال طبيعي خودش را به اضافه يك شازده كوچولو پي مي گيره.

امروز بعد از يكسال از اون روزها من و بابا احمد داريم به صبا تاتي كردن رو ياد مي ديدم. با اين تفاوت كه دنيايي كه قراره الان واردش بشه دنياي خشن و جدي ايه كه توش زمين خوردن و دست و پا شكستن هست. و ما چقدر بايد بلد باشيم كه چطوري با زمين خوردن عروسكمون برخورد كنيم. و خيلي چيزهاي ديگه از دست . در عين حال كه دوست ندارم تبديل بشم به يك مادر هميشه نگران...

بگذريم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه رفتيم مشهد. ساعت 11 و 13 دقيقه صبح جمعه كه ساعت تولد شهريار كوچولو بود رو تو ايوون طلا 3 تايي به همراه امام رضا جشن گرفتيم. خيلي خوب بود. يه سفر دو روزه كه كلي خوش گذشت. وقتي هم كه برگشتيم خاله فاطمه سور و ساتي به پا كرده بود كه نگو و نپرس.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ديشب هم يه جشن كوچولوي ديگه با حضور خانواده بابا احمد داشتيم. با كلي كادو و كيك و عكس و فيلم. جاي همه خالي..

 

 

صباي گلم تولدت مبارك.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اميدوارم كه بتونيم با هم تشكيل يك خانواده خوشبخت بديم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 14:17  توسط ساجده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ


واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد.

يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم.

من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم .

فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج".

نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
آذر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
پیوندها
كوي حديث لزر غلامي
موناليزاي الناز
تاريكخانه رضا حسيني
با اميد معماريان
گاوخوني حسين نوروزي
مرغ معماي آقا صابر
مخاطبان صفورا صارمی
من او ی هستی فروزان
حس قشنگ مادری
یاشار کوچولو
مريم اينا
ني ني بلاگه
كاساندراي نيما همداني
آرامشي از سوي مريم ذوالفقار
عشق كوچولو
روبين كوچولوي عزيز
مثل همه اما بیشتر مثل خودش..
برهنه ای نفس مسیحایی
نوشته هاي امين عظيمي
به خاطر خود حسين كوچولو
ويانا خانوم گل
دنياي عرفان كوچولو
ستاره های طلایی زندگی سمیه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM