تبليغاتX
پوست نارنج
ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای.

خودم مي دونم كه بهتره ديگه هزار جور توجيه و استدلال نيارم و به عذر خواهي بسنده كنم از بابت اين همه تاخير..

صباي يك سال و دو ماهه و 3 روزه‌ي ما به شدت شيطون شده و ديگه اصلا نمي شه كنترلش كرد.يكسره يا كابينت ها رو وسط آش‍‍پزخانه چيده يا كشوها وسط اتاق ولو شدند. باز هم خانه‌ي خودمون كه هستيم مشكلي نيست همه جا مجهز به سيستمهاي امنيتي هست .خدا رحم كنه وقتهايي كه جايي مي ريم خصوصا خاله فاطمه و عمو رضا كه هيچ وسيله‌ي سالمي براشون نمونده..

شازده كوچولوي ما كمي تو حرف زدن تنبله. "اوفتاد، آبه، آب بازي، چشم، اين چيه، جيز ..." كلماتي هستند كه تنبل خانوم مي گه.

بوس مي كنه ، روبوسي ( از نوع سه تايي ) انجام مي ده ، چشمك مي زنه ، به شدت مي رقصه ، سلام از نوع تعظيم مي كنه، مو و گوش و پا و دستش رو مي شناسه. و همچنان خوب غذا نمي خوره. با هزار ترفند و بازي و كلنجار يه كم مي خوره.

بي خيال مهد كودك شدم. راستش يك روز هم بردم .خانومه مي گفت نيم ساعت اينجا باش نيم ساعت برو بيرون . و من مي آمدم تو ماشين كمي با احمد آبغوره مي گرفتيم و برمي گشتم بالا. آخرش هم فكر كرديم چه مرضي داريم ما. و برش داشتيم و رفتيم خونه تا يك سال ديگه كه همين مراسم رو دوباره اجرا كنيم.

احساس مي كنم هر چي مي گذره بي حوصله تر مي شم نسبت به صبا و كمتر انرژي دارم براي كلنجار رفتن با او و اين قضيه نگرانم مي كنه. او هم كه يكسره مي خواد از سر و كول من و باباش بالا بره.

احمد خيلي كمك حالمه. اگه او نبود اصلا نمي توانستم كاري از پيش ببرم.خيلي زحمت مي كشه براي صبا.البته صبا هم كاملا مي فهمه و هر چي مي گذره محبتش بيشتر مي شه و داره كم كم بابايي مي شه.

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 0:22  توسط ساجده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ


واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد.

يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم.

من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم .

فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج".

نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
آذر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
پیوندها
كوي حديث لزر غلامي
موناليزاي الناز
تاريكخانه رضا حسيني
با اميد معماريان
گاوخوني حسين نوروزي
مرغ معماي آقا صابر
مخاطبان صفورا صارمی
من او ی هستی فروزان
حس قشنگ مادری
یاشار کوچولو
مريم اينا
ني ني بلاگه
كاساندراي نيما همداني
آرامشي از سوي مريم ذوالفقار
عشق كوچولو
روبين كوچولوي عزيز
مثل همه اما بیشتر مثل خودش..
برهنه ای نفس مسیحایی
نوشته هاي امين عظيمي
به خاطر خود حسين كوچولو
ويانا خانوم گل
دنياي عرفان كوچولو
ستاره های طلایی زندگی سمیه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM