تبليغاتX
پوست نارنج
ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای.

ماه پیش پدرم یک پیراهن خیلی قشنگ برای صبا خریده بود که وقتی تنش کردیم دیدیم خیلی بلنده. گذاشتیمش کنار تا شازده کوچولو یه کم بزرگتر و بلندتر بشه. امروز همینطوری به سرم زد تست کنم اندازش شده یا نه که کفم برید و دیدم چیزی نمونده که کوتاه هم بشه. من این مدت یکی از غصه هایم این بود که صبا اصلا بزرگ نمی شه و همون قدر کوچولو مونده. و حالا می دیدم طفل من هم داره بزرگ می شه.

به دوستی گفتم اصلا رشدش رو ندیدم. جواب تلخی داد: "این درد همه ی پدرها و مادرهاست. نمی فهمند بچه هاشون بزرگ می شوند یا بزرگ شده اند."

خیلی ترسیدم. امروز یک پیراهن رو معیار رشد کودکم می گیرم. اما وقتی 7 ساله و 15 ساله و 20 ساله با چی باید بسنجم.. چه آلارمی من رو هوشیار می کنه که بابا صبا دیگه بچه نیست، بزرگ شده، می فهمه، شعور داره....

ببخشید که بعد از این همه وقت با یک دغدغه اومدم جلو.این رو به حساب دلمشغولی های یک آدم بگذارید که همش نگرانه یادش بره خودش و هم سن و سالانش از کدام رفتارهای بزرگترها رنجیدند. همون چیزهایی که احتمالا یک روزی هم مادر و پدرهامون با خودشون مرور می کردند که فراموش نکنند.. یعنی ما هم یادمون می ره؟

 

 

باز خدا بیامرزد "اگزوپری" رو که یادم داد:"بچه ها باید نسبت به آدم بزرگ ها گذشت داشته باشند.."

 

 

صبای یک سال و چهار ماه و بیست و دو روزه ی ما خیلی کارها بلده  ولی همچنان تو حرف زدن تنبله و با سر و دست و پا منظورش رو می رسونه. به شدت همه چیز رو می فهمه و به شدت تر هم چشم سفیده.

 

 

تازگی ها هم چون استراتژی دولت فخیمه رو خوب درک کرده به حجاب ما حساس شده.کافیه که روسری من یا هر کسی عقب بره یا مثلا چادر کسی بیفته روی شانه اش شروع می کنه به حرص خوردن و یک سره می گه :"افتاد،افتاد" و خودش تلاش می کنه تا اون رو درست کنه. قراره با گشت ثاره الله صحبت کنیم عضو افتخاری بشه.کمکشون کنه...

 

 

روابط عمومیش حرف نداره و با همه تو خیابون ارتباط برقرار می کنه. وقتی یک کار جالب می کنه و می فهمه ما خوشمون آمده حتی جلوی غریبه ها هی تکرار می کنه و مرتب به همه نگاه می کنه تا عکس العمل همه را ببینه.

 

 

شازده کوچولوی ما از اول شهریور رفت مهد کودک. به سه دلیل، اول اینکه اصلا غذا نمی خورد و فکر کردم احتمالا اگه تو جمع بچه ها بهتر می خوره. که دقیقا هم همین اتفاق افتاد و خیلی غذا خوردنش بهتر شده. دوم اینکه تو خونه خیلی حوصله اش سر می رفت و دلم براش می سوخت که این مسئله هم ظاهرا حل شده ، چون عصرها که میاد خونه خیلی خسته است و معلومه که حسابی شیطونی کرده. آخرین دلیل هم اینکه از اون خانمی که صبا رو نگه می داشت خیلی راضی نبودم . البته خیلی خانم خوبی بود ولی به قول احمد می گفت این بنده خدا نهایتا یک خدمتکار خوب تحویل ما میده. کما اینکه الان هم تا یک دستمال پیدا می کنه شروع می کنه به گرد گیری.

خلاصه که از تصمیممون خیلی راضیم. هم برنامه خواب و خوراکش تنظیم شده(شب ساعت 8 تا 9 دیگه صبا خوابه.در صورتی که قبلا تا 12 هم بیدار می ماند.) هم خیلی از مشکلات و نگرانی های من حل شده. البته بماند که جلوی بعضی از اقوام کلی هزینه دادم و خواهم داد. امیدوارم همه چیز همینقدر خوب تا ته پیش بره. فقط دعا یادتون نره.

 

عکس هایی رو هم که می بینید مربوط به یک سفر جالب به روستای آبا و اجدادی پدر بنده حوالی اصفهان است به نام میشاب که جای همگان خالی خوش گذشت..

راستی امسال هم مثل پارسال روز تولد پوست نارنج یادم رفت بیام و تبریکی کیکی و... اینا.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 12:5  توسط ساجده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ


واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد.

يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم.

من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم .

فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج".

نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
آذر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
پیوندها
كوي حديث لزر غلامي
موناليزاي الناز
تاريكخانه رضا حسيني
با اميد معماريان
گاوخوني حسين نوروزي
مرغ معماي آقا صابر
مخاطبان صفورا صارمی
من او ی هستی فروزان
حس قشنگ مادری
یاشار کوچولو
مريم اينا
ني ني بلاگه
كاساندراي نيما همداني
آرامشي از سوي مريم ذوالفقار
عشق كوچولو
روبين كوچولوي عزيز
مثل همه اما بیشتر مثل خودش..
برهنه ای نفس مسیحایی
نوشته هاي امين عظيمي
به خاطر خود حسين كوچولو
ويانا خانوم گل
دنياي عرفان كوچولو
ستاره های طلایی زندگی سمیه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM