![]() |
![]() |
|
| ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای. |
|
ماه پیش پدرم یک پیراهن خیلی قشنگ برای صبا خریده بود که وقتی تنش کردیم دیدیم خیلی بلنده. گذاشتیمش کنار تا شازده کوچولو یه کم بزرگتر و بلندتر بشه. به دوستی گفتم اصلا رشدش رو ندیدم. جواب تلخی داد: "این درد همه ی پدرها و مادرهاست. نمی فهمند بچه هاشون بزرگ می شوند یا بزرگ شده اند." خیلی ترسیدم. امروز یک پیراهن رو معیار رشد کودکم می گیرم. اما وقتی 7 ساله و 15 ساله و 20 ساله با چی باید بسنجم.. چه آلارمی من رو هوشیار می کنه که بابا صبا دیگه بچه نیست، بزرگ شده، می فهمه، شعور داره.... ببخشید که بعد از این همه وقت با یک دغدغه اومدم جلو.این رو به حساب دلمشغولی های یک آدم بگذارید که همش نگرانه یادش بره خودش و هم سن و سالانش از کدام رفتارهای بزرگترها رنجیدند. همون چیزهایی که احتمالا یک روزی هم مادر و پدرهامون با خودشون مرور می کردند که فراموش نکنند.. یعنی ما هم یادمون می ره؟
باز خدا بیامرزد "اگزوپری" رو که یادم داد:"بچه ها باید نسبت به آدم بزرگ ها گذشت داشته باشند.."
صبای یک سال و چهار ماه و بیست و دو روزه ی ما خیلی کارها بلده
تازگی ها هم چون استراتژی دولت فخیمه رو خوب درک کرده به حجاب ما حساس شده.کافیه که روسری من یا هر کسی عقب بره یا مثلا چادر کسی بیفته روی شانه اش شروع می کنه به حرص خوردن و یک سره می گه :"افتاد،افتاد" و خودش تلاش می کنه تا اون رو درست کنه. قراره با گشت ثاره الله صحبت کنیم عضو افتخاری بشه.کمکشون کنه...
شازده کوچولوی ما از اول شهریور رفت مهد کودک. خلاصه که از تصمیممون خیلی راضیم. هم برنامه خواب و خوراکش تنظیم شده(شب ساعت 8 تا 9 دیگه صبا خوابه.در صورتی که قبلا تا 12 هم بیدار می ماند.) هم خیلی از مشکلات و نگرانی های من حل شده.
عکس هایی رو هم که می بینید مربوط به یک سفر جالب به روستای آبا و اجدادی پدر بنده حوالی اصفهان است به نام میشاب راستی امسال هم مثل پارسال روز تولد پوست نارنج یادم رفت بیام و تبریکی کیکی و... اینا.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 12:5 توسط ساجده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد. يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم. من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم . فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج". |
|
RSS
|