![]() |
![]() |
|
| ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای. |
|
سلام. امروز رفته بودم کوه. از اون کوههایی بود که قدیما میرفتم. یه جوره زیادی بهم چسبید. یه آقایی تو قهوه خونه بود که بعد از یه کم حرف زدن فهمیدم روزه است. عمرا به ظاهرش این حرفها نمیومد. خندیدم که آخه مرد حسابی تو چلهی تابستان روزه گرفتنت چیه؟ حالا که گرفتی، اینجا اومدن که همهی انرژیت رو میگیره و تا شب میمیری. گفت رفتم پیشواز رجب.. و من رو برد به سه سال پیش: اون روز هم که کلهی سحر رفتیم اون خیاطخونه یه سر تو دستشویی بودم و داشتم جون میدادم. اوایل صف بودیم و فقط چند نفر زودتر از ما اومده بودند. خیاطها یکی یکی اومدن و ما دیدیم به جای قیچی و سوزن و نخ چیزهای دیگری آوردند. یکی سبزی، یکی رشته، یکی عدس.. بعد هم همون وسط بساط سبزی رو به پا کردن و با همسایهها و بعضی از مشتری ها که آشنا بودند نشستن به پاک کردن و دعا خوندن. کف من یکی که حسابی بریده بود اما اینقدر همه معمولی نشسته بودند که خیلی ضایع بود ما بپرسیم قضیه چیه؟ اینجا خیاطخونه است یا آشپزخونه؟؟؟!! دیگ رو آوردند و با دعا و ثنا مواد رو ریختن توش. تهش هم خانومه گفت: خانوما این اول ماه رجب ما رو از دعا فراموش نکنین. دلم یهو ریخت پایین. یه جوری شدم. احساس میکردم این یه نشونه خوبه. هیچ توضیحی برای حسم نداشتم اما به شدت حس عجیبِ مایل به خوبی داشتم. عصر اون روز به اصرار عمه جان نگون بخت رفتم آزمایش خون برای نینی. که منفی بود. و هفتهی بعد دو روز مانده به عروسی آنقدر بد حالیم ادامه پیدا کرد که دکتر سونوگرافی داد و ما کشف کردیم صبا خانوم تشریف آوردن و من و بابا احمد در شوک فرو رفتیم.. بعد ها احساس میکردم حال عجیب اون روز آش پزون، جون گرفتن و عکسالعمل صبای چند روزه بوده. اون روز من مطمئن بودم رجب خوبی در پیش رو خواهم داشت. امسال هم رجب خاصی برای من شروع شده. چند روزهی اخیر وارد جریان جدیدی از زندگیم شدم که خیلی دوستش دارم. پرم از هیجان و احساسهای خوب. حسهای جدید و آدمهای جدید زندگی جدید میسازه. من براتون دعا میکنم شما هم ما رو فراموش نکنید.. به عنوان حسن ختام هم محیا خانوم دو سه روزه رو ببینید و حالش رو ببرید.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 18:45 توسط ساجده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد. يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم. من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم . فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج". |
|
RSS
|