تبليغاتX
پوست نارنج
ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای.

سلام.

امروز رفته بودم کوه. از اون کوه­هایی بود که قدیما می­­رفتم. یه جوره زیادی بهم چسبید. یه آقایی تو قهوه خونه بود که بعد از یه کم حرف زدن فهمیدم روزه است. عمرا به ظاهرش این حرف­ها نمیومد. خندیدم که آخه مرد حسابی تو چله­ی تابستان روزه گرفتنت چیه؟ حالا که گرفتی، اینجا اومدن که همه­ی انرژیت رو می­گیره و تا شب می­میری. گفت رفتم پیشواز رجب..

و من رو برد به سه سال پیش:

خیلی کم مونده بود به عروسی عمو اسد و من طبق معمول فکر هیچ کاریم رو نکرده بودم. نزدیکای تاریخ جشن که شد یواش یواش زمزمه های اطراف خصوصا عروس خانوم بلند شد که خجالت بکش حیا هم خوب چیزیه کلا تو دار دنیا یه برادر شوهر داری، باید بری لباس بدوزی و آرایشگاه بری و از این حرف­ها. و من که اصلا از این کارها سر در نمیارم عمه­ی نگون بختم رو که برعکس من خدای این چیزهاست گول زدم و با هم رفتیم مولوی. کلی راه رفتیم تا ایشون پارچه هایی رو برای عروسی پسند کردند. ولی مشکل اصلی این بود که اصلا فرصت دوخت نداشتیم. دوستی گفت یه خیاطخانه می شناسه نزدیکی های راه آهن تو خیابان ولیعصر که صبح اول وقت می­ری همونجا یکی می­بره و یکی می­دوزه و همون روز هم تحویلت می­دن. فقط باید صبح زود بری که ته صف نیفتی. دوباره یه کاسه گول برداشتیم و شب رفتیم خونه­ عمه جان و کله­ی سحر رفتیم خیاطخونه. یادم رفت بگم که تو تمام این چند روز گشت زنی­ها من به شدت حالت تحمل داشتم و یه سره گلاب به روتون .... و شده بودم سوژه­ی همه که نی نی تو راهه. ولی من محکم ایستاده بودم که: چه ربطی داره هوا گرمه و من هم همش تو خیابون­ها مشغول مغازه گردیم. طبیعیه.  

اون روز هم که کله­ی سحر رفتیم اون خیاطخونه یه سر تو دستشویی بودم و داشتم جون می­دادم. اوایل صف بودیم و فقط چند نفر زودتر از ما اومده بودند. خیاط­ها یکی یکی اومدن و ما دیدیم به جای قیچی و سوزن و نخ چیزهای دیگری آوردند. یکی سبزی، یکی رشته، یکی عدس.. بعد هم همون وسط بساط سبزی رو به پا کردن و با همسایه­ها و بعضی از مشتری ها که آشنا بودند نشستن به پاک کردن و دعا خوندن. کف من یکی که حسابی بریده بود اما اینقدر همه معمولی نشسته بودند که خیلی ضایع بود ما بپرسیم قضیه چیه؟ اینجا خیاطخونه است یا آشپزخونه؟؟؟!!

دیگ رو آوردند و با دعا و ثنا مواد رو ریختن توش. تهش هم خانومه گفت: خانوما این اول ماه رجب ما رو از دعا فراموش نکنین. دلم یهو ریخت پایین. یه جوری شدم. احساس می­کردم این یه نشونه خوبه. هیچ توضیحی برای حسم نداشتم اما به شدت حس عجیبِ مایل به خوبی داشتم. عصر اون روز به اصرار عمه جان نگون بخت رفتم آزمایش خون برای نی­نی. که منفی بود. و هفته­ی بعد دو روز مانده به عروسی آنقدر بد حالیم ادامه پیدا کرد که دکتر سونوگرافی داد و ما کشف کردیم صبا خانوم تشریف آوردن و من و بابا احمد در شوک فرو رفتیم..

بعد ها احساس می­کردم حال عجیب اون روز آش پزون، جون گرفتن و عکس­العمل صبای چند روزه بوده. اون روز من مطمئن بودم رجب خوبی در پیش رو خواهم داشت.

امسال هم رجب خاصی برای من شروع شده. چند روزه­ی اخیر وارد جریان جدیدی از زندگیم شدم که خیلی دوستش دارم. پرم از هیجان و احساس­های خوب. حس­های جدید و آدم­های جدید زندگی جدید می­سازه.

من براتون دعا می­کنم شما هم ما رو فراموش نکنید..

به عنوان حسن ختام هم محیا خانوم دو سه روزه رو ببینید و حالش رو ببرید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 18:45  توسط ساجده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ


واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد.

يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم.

من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم .

فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج".

نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
آذر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
پیوندها
كوي حديث لزر غلامي
موناليزاي الناز
تاريكخانه رضا حسيني
با اميد معماريان
گاوخوني حسين نوروزي
مرغ معماي آقا صابر
مخاطبان صفورا صارمی
من او ی هستی فروزان
حس قشنگ مادری
یاشار کوچولو
مريم اينا
ني ني بلاگه
كاساندراي نيما همداني
آرامشي از سوي مريم ذوالفقار
عشق كوچولو
روبين كوچولوي عزيز
مثل همه اما بیشتر مثل خودش..
برهنه ای نفس مسیحایی
نوشته هاي امين عظيمي
به خاطر خود حسين كوچولو
ويانا خانوم گل
دنياي عرفان كوچولو
ستاره های طلایی زندگی سمیه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM