![]() |
![]() |
|
| ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای. |
|
سلام
من دوباره سرو کله ام پیدا شد.
دکترها می گویند: دو سه سالگی دوره مالکیت و تسلط یابی به پیرامونشه. داره کنترل کردن و مسلط شدن و مالک شدن رو خوب میفهمه. گاه با گریه . گاه با مقاومت و گاه با شیرین کاری. تازگی ها به محیا توجه می کنه و اگه کسی به اون نزدیک بشه با شیرین زبونی توجه را به خودش برمیگردونه. کنترل ادرارش رو داره و حواسش به من و باباش هست. وقتی من کم میارم خوب میتونه کلافه ام کنه.حس می کنم بعضی وقتها مادر رو به بابا ترجیح میده.و میخواد من مال اون باشم . این اتفاقا مال اون زمان هائیه که میخوام مال خودم باشم. اون از من موفق تره و کمتر سر کار میره. اختمالا می فهمه باباش به اندازه کافی کار داره و سر کاره. خوابش بهتر شده و روزهائی که خوب بازی میکنه راحتتر می خوابه. این حس و حال به خود منم بستگی داره . وقتی من راحتم اون هم آرومه. به این تصمیم رسیدم که به جای مراقبت از اون بیشتر مراقب خودم باشم. هر چه با خودم بهتر کنار میام و روی خودم بیشتر کار میکنم اونم بهتر میشه. انگار اون فرصت پیدا می کنه در این فضای آزاد که ظاهرا ما رهاش کردیم راحتتر با خودش کنار بیاد. با بهرام عروسکش خوبه و خوب براش مادری میکنه. انگار همه چیز من رو می بلعه و در رفتارش با بهرام بروز میده. فکر میکنم صبا منتظر نمی مونه تا چیزای مناسب رو بهش یاد بدیم . همینطور پشت سر هم همه چیزهای ما رو میگیره و قورت میده. ناخوداگاهمون رو بیش از خودآگاهمون. به نظرم بچه ها بیشتر از هر چیز ناخودآگاه پدر و مادرا رو بر ملا می کنن. چه کشف وحشتناکی. خدا عاقبت ما رو بخیر کنه. حسن ختام هم با محیا کوچولوی خوش اخلاق:
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 0:6 توسط ساجده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد. يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم. من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم . فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج". |
|
RSS
|