![]() |
![]() |
|
| ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای. |
|
سه سال پیش همین لحظهها بود که تند و تند داشتم خانه رو برق میانداختم که بتونم یک کمی بخوابم و صبح زود هم بروم بیمارستان. دکتر گفته بود ساعت 7 صبح بیمارستان ایرانمهر باشم و من پر بودم از حسهای متفاوت و متناقض. نمیخواهم شروع کنم به خاطرهگویی و تکرار قصههای قدیمی. میخواهم از حس این روزهایم بگویم. این روزها که تجربهی سه سال داشتنش را داشتهام. این روزها که باز هم پرم از تناقض و ابهام و درماندگی. آن روزها گیج و مبهوت به زندگی آینده و تاریکی پیش رویم میاندیشیدم و این روزها وحشت زده از دنیایی که ظاهرا در آغاز آن ایستادهام جسارت حرکتم را گم کردهام. این روزها فقط به عکسالعملهایم به صبا و واکنشهای او به خودم و اطراف نگاه میکنم. از لحاظ سرعت گاهی از او عقب میمانم، در واقع، کم میآورم. نمیتوانم بفهمم برای من اتفاقی افتاده که تربیت و فهمیدن صبا را سختترین کار دنیا میبینم یا واقعا همین است. این روزها بارها از خودم پرسیدم این همه نسل انسان آمد و رفت، همهی مادرها در همین دغدغه له شدند؟ پس چطور دوباره دست به کار خلقتی دگر زدند؟ آنها که تعداد کودکان از انگشتانشان هم بیشتر بوده و هست چطور با این مسائل روبرو شدند؟ چه کردم این شب تولدی!! ببخشید مرا. بجای دست و بشکن و سوت و هورا، روضه خوندم براتون.
باز هم قصهی قدیمی کهنه نشدنی تولد. باز هم شگفتی از اینکه سه سال گذشت و تو کلی روزهای فوقالعاده داشتی از دست این شیرینک.
جمعه شب یک تولد حسابی برای صبا گرفتیم و به جبران دو سال قبل که کار خاصی نکرده بودیم، شب به یاد ماندنیای ساختیم. یه باغچه گرفتیم همهی فامیل با کلی بچه هم دعوت کردیم و یه شهربازی کوچولو ساختیم. یه تولد واقعا کودکانه شد. آخرش به زور بچهها رو از اسباب بازیها بیرون میآوردیم. بیشتر از مهمانی شبیه یک پیک نیک برای بچهها بود که از بزرگترها هم پذیرایی میشد. واقعا جای همهی شازده کوچولوهای دنیا آنجا خالی بود.
آخر از همهی این حرفها میخواهم بگویم، خدایا شکرت به خاطر این شیطونک خواستنی. خدایا شکرت به خاطر این همه شادی و مهربانی که تو وجود این کوچولو فرستادی تو دل ما. خدایا شکرت به خاطر این همه تجربه که هر روز در حال کسبش هستم و رشدی که روزبه روز شاهدشم. خدایا شکرت به خاطر همه چیز.
قول میدهم زودتر بیام و یه چیزهایی از صبا بگم که باور کنید من گیجم از دست این وروجک. این هم عشق من و صباست یعنی محیا کوچولو:
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 0:20 توسط ساجده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد. يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم. من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم . فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج". |
|
RSS
|