![]() |
![]() |
|
| ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای. |
|
ز مثل زندان فکرش رو می کردی رفتن به پشت دیوار بلند زندان اینقدر برات عجیب باشه؟ اون دیوار سبز گرانیت. به خودم خندیدم. نیم ساعت بود که پشت به دنیا و رو به دیوار بلند زندان ایستاده بودم. چشم هام به در بزرگ زندان بود. ثانیه ها رو میشمردم تا در باز بشه. بار چندم بود نمیدانم امن یجیب می خوندم. همیشه از زندان بدم میومد. فکر میکردم زندان جای بدی است. یاد سپهر پسر شهاب می افتم همش می پرسید بابای من چرا زندانه؟ مگه تا حالا نمی گفتین زندان جای خلافکاراست؟؟ و آدم های بد را، نه آدم های خیلی بد را به آنجا می برند. ز مثل زندگی نگاهی به دور و برم انداختم. پر بود از آدم های جور و واجور ،کوچیک و بزرگ. پر بود از هیاهو و صدا. همه تو هم بودند. پر بود از واژه هائی که تو کتاب نبود و معناهائی که تو نمی شناختیش. عتیقه، مجرم، بند 209، شیشه، اعتیاد، قاچاق، حبس، دعوا، کشتن. زیر هشت، یه در بزرگ خاکستری هم بود قد دیوار بلند زندون، شونه به شونه هم، روبروی ما ایستاده و بر و بر به ما زل زده. یه چشم کوچیک آهنی وسط اون دیده میشد. یه در کوچیک اهنی که نگهبانی مامور بازکردن و بستن اون بود. مثل پلکی که بسته میشه و باز نمیشه. نیم ساعتی بود که پلک نمیزد. من چشم دوخته بودم تو چشم های خسته اون. مثل اون روزا که به پنجره پولاد چشم هام رو گره می زدم. ز مثل زن یه زن کنارم ایستاده. ملاقاتی یا آزادی؟ میگم بله؟ میگه ملاقاتی میرید یا آزاد میشن؟ میگه چی؟ هیچی نمیگه. می فهمه که منظورش رو نفهمیدم. میرم تو هیاهو. میگم شمام کسی رو اینجا دارین؟ میگه پس برای چی اینجام. خسته شدم بس که اومدم و رفتم. میگم سیاسین؟ سیاسی؟! نه بابا. قاچاق کرده. عتیقه و زیر خاکی نمیدونم کی به سرش زد. به سر و وضعش نمیومد. فکر کردم یه جورائی از بقیه سواس. حواسش به گیجی ذهنم نبود و یکسره به حرفهاش ادامه میداد. چند بار گرفتنش و ولش کردن ولی این بار، این تو بمیری از اون تو بمیری ها نبود. حالا هی میام و میرم. نمیشه که نمیشه. کاش سیاسی بود. نمیدونم چه مرگش بود که سیاسی نشد. لااقل مایه آبرو بود و آدم بهش افتخار میکرد. ببین خانواده هاشون چه عزت و احترامی دارن. حتی اینجا هم که میان مردم بهشون حرمت می ذارن. گفتم زندانی زندانیه، چه فرقی میکنه که برای چی اونجا باشه. همه شون تو حبس و گرفتارند، خونواده هاشون هم دلتنگ. گفت نه تو نمی فهمی. اگه بدونی چی دربارشون میگن.میگن اونا رو به خاطر فهمیدن گرفتن، نتونستن جوابشون رو بدن و ساکتشون کنن. اونا از همه چیز سر در میارن. ما تو کوچه مون یکی از اینا رو داریم، یه چیزایی میگه که آدم دهنش باز میمونه. خیلی میدونن. یکی از همسایه هامون می گفت اینا به جای هر چیز کتاب خوندن و زندگی کردن نه از این زندگی مرده شوری ما. تو مردم بودن و درد مردمو می فهمن. میگن اینا سر بزرگند و این خیلی ها رو میترسونه. میگن ترسیدن که اونا حرفای خطرناک به مردم بگن. واسه چی نمیدونم ما که از اینا بد ندیدیم. انگاری حسودیشون میشه که خودشون نمی فهمن. یکی میگفت کله اینا مثل کارخونه بیست و چهار ساعته کار می کنه. حالا که بدتر شده اونا هم که نمیدونستن می پرسن چی شده؟ شهر شده همه ش حرف و حدیث اینا. قصه اینا نقل مردم شهره، بیا و ببین. اینگار تو مردم نیستی ها! نشد مرد ما هم دست از نامردی برداره و بشه یه مرد مثل اینا. مگه تو چی ات کم بود، بی جنم! ز مثل زندانی هزار سال حرف دارم که برات بگم. فکر کردم حالا که بعد ۱۰۳ روز می بینمت گریه می کنم. اما اصلا اشکی در کار نبود. تازه فهمیدم هزار سال دیگر وقت لازم است تا تحملم تمام شود. فهمیدم با همین دیدن هزار سال روحیه و انرژی گرفتم برای ندیدنت که تو راحت باشی و نگرانی ما بی تابت نکند. توی ماشین سبز رنگ زندان که نشستم دلم گرفت. تمام شیشه ها دودی اند و شیشه پایین نمی آید. راستی چرا اینجا همه چیز سبز است؟ از نفس تو و دوستانت سبز شده یا این ها هم حتی سبز فکر می کنند اما مامورند و معذور؟ یه سوال داره ذهنم رو سوراخ می کنه.. چرا اونجائی بابا؟ تو که بیشتر از هر چیز "زندگی" کردی. یعنی همون آموخته هات از پیامبر(ص)، که فهماند کمبود واقعی انسان اصل زندگی است. بابا تو که بیشتر از زندگی فکر کردی، مثل سقراط، که فهمید رنج واقعی بشر فکر نکردن است. و فهمیدی مثل گالیله که فهمید زمین گرد است و ما چون دانه تسبیحی به گرد عالم می گردیم. چشم بر پیامبر بستند. سهم سقراط شوکران بود. گالیله باید توبه می کرد و اعتراف که آنچه را می فهمد، نمی فهمد. یادم باشد از اینها برای سپهر، مرد این روزهای مهرک بگویم. از سقراط که او هم زندانی بود از گالیله و کلی آدم دیگه که به جرم خوب بودن زندان رفتند. بله بابا! زندانی نام دیگر تو شد، نه به خاطر جرمی که هرگز مرتکب نشدی، به همین خاطر که بیش از آنان همه شان را فهمیدی و نشان دادی که تصویر سیاه در آئینه هرگز رو سفید نیست و همین برای عزت ما کافیست.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 10:6 توسط ساجده |
|
|
تمام جاده را مه گرفته و نم باران که با صدای استاد شجریان عجین شده، حال و هوای تو را زنده میکند در روزهای بارانی سفرهامان. آن روزها فقط وقتی تو رانندگی میکردی آرامش داشتم و نمیترسیدم از زوزهی کامیونها، این روزها اما یاد گرفتم چشمهام رو ببندم و به روزهای سبز و پر امید آینده فکر کنم. ضبط صوت هنوز میخواند: بلبل پر بسته ز کنج قفس در آ... به یاد آخرین تصویری که از تو دیدم میافتم، مردانه و محکم تکیه زده بودی بر صندلی قرمز دادگاه و به ریشخند گرفته بودی نوشتههایی که در دست دوستانت بود و که اعترافنامه!!واندندش. ان روز چقدر به خود بالیدم از دیدنت در کنار تمام قهرمانهای زندگیم. عاشق ان عکست شدم که با بهزاد نبوی از خنده ریسه رفتهاید و مامور کناریت خون خونش را میخورد از آرامشت. ظلم ظالم، جور صیاد، آشیانهام داده بر باد... تو اما نگران نباش که آشیانهی ما با این طوفانها به باد نخواهد رفت. ما هر کدام ستونهایی شده ایم زیر سقفی که تو ساخته بودی. ما هر کدام سقفی شدهایم برای حفاظت از سایهای که بر سرمان گذارده بودی. آنقدر محکم میایستیم تا تو برگردی، که اعتقاد داریم ظلم متزلزل ترین صفت انسان است و روزی خواهد آمد که تو سرافراز از راهی که رفتهای به جمع ما که سربلندیم از ایمان به راه تو، پرغرور و مستانه لبخند میزنیم به تمام کسانی که این روزها به خطا میپندارند جور و فساد ابدیست. اگر آنها تاریخ نخواندهاند، ما خواندهایم. اگر آنها بشارتها و تنذیرهای قرآن را فراموش کردهاند ما این روزها هر لحظه با آن زیستهایم. اگر آنها چشمانشان را بستهاند و مردم را خس و خاشاک میبینند و گوشهایشان را نه با پنبه که با شمع مذاب پر کردهاند که نشنوند شعارها و اعتراضهای مردم را، ما میبینیم و میشنویم راهپیماییها و شعارهای این روزهایشان را. اگر آنها میخواهند معترضان را اسراییلی ببینند و نادیده بگیرند جفایی که در آنها میشود، بگذار راحت باشند خدای ما که مانند خدای آنها لای کتاب و جانماز نخفته، خدای ما هر روز مطمئنتر از قبل از حضور سبزش در دلمان، نفس میکشد.
گفته بودی من اینجا در سلولم زندگی میکنم بی انتظار از آزادی. گفته بودی با قرآن و نماز و ورزش چنان مانوسی که سختیهای زندان برایت قابل تحمل شده است. پس ما هم با آرامش و ایمان منتظرت میمانیم. بگذار فکر کنند اگر زنگ نزنی ما میشکنیم. بگذار گمان کنند اگر به ما ملاقات ندهند تحمل تو تمام میشود. بگذار خیال کنند دلتنگی امانمان را می برد. یا حتی بگذار فکر کنند ما بی خیالیم و تو در توهم. بگذار تولد تو هم مثل تولد مامان بی تو برگزار شود. بگذار هر روز بیشتر آزارمان دهند و حتی جلوی نامه دادنمان را هم بگیرند و با هر نگارش سطر فشاری اضافه کنند بر تو یا ما. با رویش ناگزیر جوانه ها که نمی توانند مقابله کنند. بگذار لبخند بزنند و مستی کنند که ما باور داریم بامداد شب شراب خماریست. بگذار هر که هر چه می خواهد بگوید مهم آن است که تو نشکنی و ما خرد نشویم و هر لحظه اعتقادمان به 70 حمدی که مامان هر روز برای استقامتت می خواند بیشتر شود. و بگذار شجریان بخواند: مرغ بیدل شرح هجران مختصر کن.. ما را خیالی نیست که این روزها شیرین ترین هجران روزگارمان را مزه مزه می کنیم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 21:55 توسط ساجده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد. يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم. من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم . فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج". |
|
RSS
|