![]() |
![]() |
|
| ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای. |
|
باید به سفری میآمدم، صبا و یه چمدان هول هولکی بسته شده رو زدم زیر بغلم و با بابا فیض ا... و مامان مریم عازم فرودگاه شدیم. توی راه صبا سر از پا نمی شناخت و دائم سخنرانی می کرد، ما آدم بزرگها اما پر شده بودیم از سکوت و بیحوصلگی. توی فرودگاه لحظهای که روشن شد قراره مامان مریم و بابا فیض ا... توی فرودگاه بمونند و ما تنها سوار هواپیما شویم، سکوت و بغض گریبان گیر او هم شد. شازده کوچولوی من ساعتها بغض و اشک داشت که چرا آنها را نیاوردیم. هنوز هم بعد از چند روز مرتب گوشزد میکند که زودتر برگردیم آنها توی فرودگاه منتظر ما هستند. خسته شدند زودتر برویم و با آنها برگردیم مسافرت ...
بابا اما، انگار منتظر بود ما عازم شویم تا نفس راحتی بکشد. یک روز بعد، وقتی که آرام و مطمئن در خیابان راه میرفت ربوده شد، دزدیده شد، غارت شد ... نامردها از آرامشش ترسیده بودند. از محکم گام برداشتنش وحشت زده بودند و دیگر مطمئن بودند چارهای جز حمله از پشت سر و دزدیدنش ندارند. البته کمی مردانگی کرده بودند و در خانه را نشکستند. کلیدها را از جیب بابا فیض ا... درآوردند و خانه را زیر و رو کردند که مبادا تانکی یا موشکی یا ابزار انقلاب مخملی( ؟؟؟) را آنجا قایم کرده باشد، هیچ کس هم نبود که بهشان گوشزد کند که تانکها که الان توی خیابان هستند چرا سراغ آنها نمیروید. صبا اینجا دلتنگ مامان مریم و بابا فیضا... است، اما برای اولین بار مامان مریم شماره ما را نمیگیرد که با صبا حرف بزند، به گمانم وحشت دارد که آخر صحبت صبا بگوید گوشی را بده به بابا فیض ا... . نمی دانم شاید شازده کوچولو هم فهمیده تهران چه خبره که اصلا سراغ نمیگیره. بابا فیض ا...! ما دیشب برایت سوغاتی خریدیم. و آنقدر اینجا میمانیم که مطمئن شویم تو به فرودگاه برگشتی. وگرنه من زبان توجیه نبودنت را برای صبا ندارم. نمیدانم چطور باید برایش تشریح کنم که ممکن است آدمها بدون انجام کار بد هم زندانی شوند. نمیدانم چطور برایش باز کنم که در ایران ما، ایران عزیز و اسلامی ما، ممکن است افرادی را برای حرکت در راه مقدسشان بازجوئی کنند. ممکن است به پشتوانهی دین هزارها ظلم کنند و ترس از جواب دادن در دنیای دیگر را در پستوی خانهیشان قایم کنند. نمیدانم برای شازده کوچولوی 3 سالهام چطور میشود توضیح داد، اعتقاد و صداقت و عدالت پایهای زندگی تو هستند و دین تو به آن اصرار دارد، اما افرادی که نماد دین تواند و خود را نمایندهی آن میدانند آن را زیر پا می گذارند. امیدوارم صبا هیچ وقت نپرسد چرا سفر ما طولانی شد، چون من نمیتوانم برایش توضیح دهم ...
گیرم در باورتان به خاک نشستم وساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است باریشه چه می کنید گیرم بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای پرواز را علامت ممنوع میزنید با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید گیرم که میزنید گیرم که می کشید گیرم که می برید با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 18:8 توسط ساجده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واقعا نمي تونم دليل منطقي بيارم كه چرا "پوست نارنج" ، فقط مي تونم بگم وقتي كه خيلي كوچك بودم، يعني شايد هم سن و سال 7 يا 8 سال ديگر شازده كوچولوي خودم بودم ،داستان "پوست نارنج"صمد بهرنگي را خوندم . همون وقت تصميم گرفتم كه هميشه، مثل همون لحظه خيلي دوستش داشته باشم و همون هم شد. يادمه اون روزها، بارها و بارها اسم عروسكها ،كفشها و لباسهايم را "پوست نارنج"گذاشتم. ولي هر بار زود پشيمان مي شدم ، اول اينكه با خودم فكر كردم اين زيباترين اسم عالم را نگه دارم و روي باارزشترين موجود زندگيم بگذارم . تا جايي كه در عالم كودكي با خودم عهد كردم وقتي ازدواج كردم اسم اون رو بگذارم "پوست نارنج" . ولي بعدا خجالت كشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد اين نام بر روي كودكم باشد. دومين دليل هم اين بود كه تا سالها اين قضيه بايد راز من مي ماند. چون معتقد بودم كه هر آدمي بايد يه رازي داشته باشه و من مدتها بود كه دنبال يه راز مي گشتم. يه وقتي خوراكيهامو قايم كردم ، ولي بعدا متوجه شدم اين موضوع نميتونه راز با اهميتي باشه . از روزي كه تصميم گرفتم اسم باارزشترين چيز زندگيم رو "پوست نارنج" بگذارم، احساس خوبي داشتم. من هنوز به حس آن روزهايم احترام مي گذارم . فكر كردم حالا كه دارم با يه كوچولوي يك سانتي زندگي مي كنم وبلاگي داشته باشم براي خودم و باباش و خودش . و چون هنوز معتقدم ارزشمندترين حضور زندگي من و احمد همين شازده كوچولوست، اسم وبلاگمون رو مي گذارم "پوست نارنج". |
|
RSS
|