<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پوست نارنج</title>
<link>http://poostenarenj.blogfa.com/</link>
<description>ارزش هر چیز به اندازه عمری است که صرفش کرده ای.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Dec 2009 07:45:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>میوه‌های رسیده از درخت می‌افتند و میوه‌های کال با غرور بر درخت خودنمایی می‌کنند. </title>
<link>http://poostenarenj.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>
&lt;p&gt;&lt;link href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\user\LOCALS~1\Temp\msohtmlclip1\01\clip_filelist.xml&quot; rel=&quot;File-List&quot; /&gt;&lt;link href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\user\LOCALS~1\Temp\msohtmlclip1\01\clip_themedata.thmx&quot; rel=&quot;themeData&quot; /&gt;&lt;link href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\user\LOCALS~1\Temp\msohtmlclip1\01\clip_colorschememapping.xml&quot; rel=&quot;colorSchemeMapping&quot; /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt; صبح با یک پیام
بیدار شدم: &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;میوه‌های رسیده
از درخت می‌افتند و میوه‌های کال با غرور بر درخت خودنمایی می‌کنند. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دلم ریخت پایین. اما با خودم فکر کردم؛ ای بابا تو هم همش دنبال دلشوره باش،
یه پیام دیگه...

اما پیام‌های بعدی دیگر صریح بودند.. آیت‌الله منتظری به دیار باقی شتافت. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;عجب سعادتی. چه عاقبت بخیر شد این بزرگ‌مرد. 20 سال در انزوا نگه داشته شد.
فراموش نشد اما کم‌رنگ، در خاطره‌ها بود. زنده ماند تا روزی که پررنگ در صحنه حاضر
شد. معترف به برخی تندروی‌ها در گذشته و مسئول برای ساختن و اصلاح کردن. چه به جا
تندیس تلاش‌گر حقوق بشر را ربود و چه معنادار مانند استادش، امام خمینی، این‌روزها
زنده‌تر و مظلوم‌تر از هر زمان، همه جا بود. پیر بود و رنجور. می‌شد خیلی زودتر از
این حرف‌ها فوت کند و هیچ‌گاه توفیق نیابد بزرگ‌ترین رسالت مراجع را ایفا کند. اما
خدا دوستش داشت و فرصتش داد. توانست به همراه دیگر یار منزوی شده‌ی امام، میرحسین
موسوی، دوباره در سبزی آزادی‌خواهی تنفس کند و به بخشی از حکومت گوشزد کند. توانست
مرز اخلاق‌مداری و دروغ را عریان کند و توانست مرجعی باشد بر صدق ادعای مردم سبزی
که مظلومانه در سکوت اعتراض کردند اما کتک خوردند، دستگیر شدند و یا به شهادت
رسیدند. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;شبانه با تعدادی از خانواده‌های زندانیان سیاسی راهی قم شدیم. باید می‌دیدمش.
نمی‌شد بی‌خداحافظی برود. اتوبوسمان را در میدان انقلاب متوقف کردند. تعدادی را
بردند و باقی را پیاده کردند. گفتم جلوی چند نفر را می‌توانید بگیرید؟؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دیر نرسیدیم. سحر بود و مردم دسته دسته می‌آمدند و وداع‌نامه‌هایشان را زیر لب
زمزمه می‌کردند و می‌رفتند. بالای سر صندوق شیشه‌ایش ایستادم. دلم گرفته بود اما
حسرت‌زده‌ی آرامشش بودم. اشکم بند نمی‌آمد اما شاد بودم از رهاییش. آزاد شده بود.
از منافقان اطرافش، از محبس خانگیش و از دردسر هر روزه‌ی کوته‌فکران ‌زمانش. مردم
بی‌وقفه شعار می‌دادند: &quot; ای نستوه آزاده، آزادگیت مبارک.&quot; 

عجب مراسم تدفین باشکوهی. بابا! جایت خالی بود. ما رفتیم، اما می‌دانم دلت
اینجا بود و اگر در اسارت نبودی، چهار نفری &quot;لا اله الا الله&quot; می‌گفتیم
و نماز میت می‌خواندیم. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://pic80.picturetrail.com/VOL2098/12518202/22269729/379971708.jpg&quot; /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;خدایا! ما چطور می‌میریم؟ آن‌ها که این روزها ظلم می‌کنند چطور؟ بارالها! نکند
حس تقدس به آنجا برسد که بپندارند جاودانه‌اند؟!

پروردگارا! فرصتشان ده بی توبه نمیرند. توفیقشان ده بینا و هوشیار از دنیا
بروند. خدایا! تو رحیمی، اما اگر کسی مشمول خشمت شود بیچاره و بدبخت خواهد بود. پس
آگاهشان کن و به دلشان بینداز تاریخ و قرآن بخوانند بلکه به یاد بیاورند با
گذشتگان چه کردی. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;خدایا! من به عنوان کوچکی که این روزها ظلمی بزرگ بر
خانواده و بخشی از مردم کشورم می‌رود، از حقم می‌گذرم و به تو واگذار می‌کنم تا
شاید تو هم برایم مرگی بخواهی چون، مرجع تقلیدم، فقیه روشن‌اندیش، آیت‌الله
حسینعلی منتظری که در محرم حسینی به دیدارت نائل آمد. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;آمین یا رب‌العالمین.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;o:OfficeDocumentSettings&gt;
  &lt;o:RelyOnVML/&gt;
  &lt;o:AllowPNG/&gt;
 &lt;/o:OfficeDocumentSettings&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:WordDocument&gt;
  &lt;w:View&gt;Normal&lt;/w:View&gt;
  &lt;w:Zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;
  &lt;w:TrackMoves/&gt;
  &lt;w:TrackFormatting/&gt;
  &lt;w:PunctuationKerning/&gt;
  &lt;w:ValidateAgainstSchemas/&gt;
  &lt;w:SaveIfXMLInvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;
  &lt;w:IgnoreMixedContent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;
  &lt;w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;
  &lt;w:DoNotPromoteQF/&gt;
  &lt;w:LidThemeOther&gt;EN-US&lt;/w:LidThemeOther&gt;
  &lt;w:LidThemeAsian&gt;X-NONE&lt;/w:LidThemeAsian&gt;
  &lt;w:LidThemeComplexScript&gt;AR-SA&lt;/w:LidThemeComplexScript&gt;
  &lt;w:Compatibility&gt;
   &lt;w:BreakWrappedTables/&gt;
   &lt;w:SnapToGridInCell/&gt;
   &lt;w:WrapTextWithPunct/&gt;
   &lt;w:UseAsianBreakRules/&gt;
   &lt;w:DontGrowAutofit/&gt;
   &lt;w:SplitPgBreakAndParaMark/&gt;
   &lt;w:DontVertAlignCellWithSp/&gt;
   &lt;w:DontBreakConstrainedForcedTables/&gt;
   &lt;w:DontVertAlignInTxbx/&gt;
   &lt;w:Word11KerningPairs/&gt;
   &lt;w:CachedColBalance/&gt;
  &lt;/w:Compatibility&gt;
  &lt;m:mathPr&gt;
   &lt;m:mathFont m:val=&quot;Cambria Math&quot;/&gt;
   &lt;m:brkBin m:val=&quot;before&quot;/&gt;
   &lt;m:brkBinSub m:val=&quot;--&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 07:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poostenarenj&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>poostenarenj</dc:creator>
<guid>http://poostenarenj.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کودکان ما؛ شاهدان امروز تاریخ نگاران فردا</title>
<link>http://poostenarenj.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;کجایی نفیسه جان؟ عزیز دل دلتنگی‌های سال‌های آشنائی. امروز به اندازه‌ی همه‌ی سال‌ها و ماه‌ها و روزهای دوستی‌مان دلتنگ توام. چرا همه‌ی حجم نبودنت، این چنین آوار دل من شده است؟! آن‌هم درست این روزها که بودنت را از همیشه بیشتر نیاز دارم. آن‌هم روزهائی که بوی دود می‌دهد، در ازدحام مردمی که جانشان را در کف گرفته‌اند و سرود می‌خوانند. دیگر نمی‌هراسند، نه از مرگ. نه از سنگ. نه از هیچ سایه‌ی شوم دیگر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همیشه بودی. در تمام چهار سال زندگی دانشکده، در همه‌ی هفته‌هایی که در خانه‌اتان خراب می‌شدیم. چقدر جوان بودیم. چقدر زنده بودیم. چقدر مشق زندگی کردیم. در جدی‌ترین لحظه‌ها هم باورمان نمی‌شد روزی روزنامه‌نگاری اینقدر در زندگی برنده شود، و قلم ما چنین تیز، که هراس در دل سایه‌های مبهم اقتدارگرائی و تمامیت‌خواهی بیندازد، که حتی حضور بال و پر بسته‌ی قلم‌های زخمی ما را هم تاب نداشته باشند. چقدر در این سال‌ها که به بی‌خیالی گذشت بزرگ شدیم! درست مثل همو که می‌گفت: &quot; شبی 7 ساله خوابیدم و صبح هزار ساله بیدار شدم..&quot; چقدر هول‌انگیزیم! چنان پرقدرت که دیگر سرماهای یخ‌بندان هم ما را تاب نمی‌آورند. دیگر ما آن دخترک‌های دانشکده‌ی علوم اجتماعی علامه نیستیم که راحت برنامه‌هایمان را کنسل می‌کردند. همان‌ها که با نگاهی چپ و دو متلک به حاشیه‌ی زندگی پرتابمان می‌کردند. ما دیگر حریف سلاح‌های داغ شده‌ایم. پنجه‌های بوکس. تسمه‌های عریان. لوله‌های تفنگ. یگان‌های ویژه. ماشین‌های سیاه. گازهای اشک‌آور. دستگیری‌های شبانه. به خواب هم می‌دیدی چنین روزگاری را؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نفیسه! این روزها حکایت تو و حجت و محبوبه و شهاب و سعید و نگار و همه‌ی دوستانم که آنجایند و آنقدر زیاد که در کاغذ نمی‌گنجد، از سویی، من و اعظم و معصومه و اندکی که بیرونیم، از دیگر سو، حکایت ققنوس است. هزار سال هم که زندگی کند باید برای رویش فرزندش بسوزد. بسوزد تا از خاکسترش ققنوسی دیگر، ققنوسی جوان و تازه نفس بروید. ما هم پذیرفتیم بی‌گله، بی‌شکایت. اما نه بی‌حرف، نه با سکوت...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همیشه بودی. این روزها بیشتر از همیشه. وقتی &quot;حجت&quot;، حجت تو بود در درستی راهت. مردی از دیار شیراز که حافظ و گلستانش راه را بر زندگی هموار می‌کرد واین روزها به یادمان آورد که ریشه‌هامان هنوز در آن سرزمین زنده است. کوروش و پاسارگاد. احمد ابن علی و دستغیب‌های شیرازی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زنگ زدن‌هایت هم همیشگی بود. وقتی بابا را گرفته بودند. باز تو هم بودی و خبرها و سایت‌ها و جریان زندگی. خواستی و اصرار کردی بنویسم، بنویسم تا همه بدانند &quot;هستیم، زنده و بیدار&quot;، ته مانده‌ی زندگی روزنامه‌نگاران هنوزدر نبض تو جاری بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بی‌حضور تو حلقه‌ی دوستی‌مان کامل نیست. باید بیایی تا بشویم هفت به‌علاوه یک. میدانی که؟! وقتی آن نیمه شب زنگ زدی، دلم یک باره فرو ریخت. همیشه خط اول بودی در گرفتن و دادن خبر. ولی آن شب با همه‌ی دلهره‌هایم نفهمیدم که این بار خودت خبری خواهی بود که دارد ارسال می‌شود. نمی‌خواستم باور کنم که نیستی. نمی‌خواهم باور کنم نمی‌بینمت. گفتی مواظب خودم باشم، گفتی نگرانمی. پس چرا مواظب خودت نبودی دختر؟ چرا دیگر زنگ نمی‌زنی؟ چرا نیستی؟ خبرهای فردا را کی باید کار کند؟ چه کسی باید بچه‌ها را جمع کند که خبری در راه است. چه کسی مانده است تا بگوید دیگر نفس‌های زنده‌ی نفیسه آزاد نیست. تا بگوید نفس‌های گرم تو پشت دیوار یخی اوین جا مانده است؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نه دختر تو نگران نباش که اگر روزی تو نبودی و فریاد ما را در گلو خفه کرده بودند، صبا هست، محیا، کیمیا، مانی... کودکان ما این روزها، تاریخ‌نگاران فردایند و راه سبزی که تو و حجت در آن پایدارید، جاودانه است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://pic80.picturetrail.com/VOL2098/12518202/22269729/377417997.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 12:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poostenarenj&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>poostenarenj</dc:creator>
<guid>http://poostenarenj.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;جمهوری اسلامی&quot;؛ نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد</title>
<link>http://poostenarenj.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 532px; HEIGHT: 324px&quot; height=354 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://pic80.picturetrail.com/VOL2098/12518202/22269729/377284283.jpg&quot; width=542 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قابل توجه رسانه­های زنده­ای که هنوز ته رمقی برای اطلاع­رسانی دارند. آنها که هنوز هستند و جرات و &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جسارت آن را دارند که از زنده­ترین آدم های این سرزمین خبر بگیرند و به اطلاع مردم بزرگ کشورمان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برسانند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواهشمند است دیگر هیچ خبری از خانواده­ی سربلند و سرافراز شهیدان عرب­سرخی و بزرگ­مرد آزاده­&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اش کار نکنید. ما داشتیم آماده می­شدیم تا به ملاقات پدر برویم. همه چیز آماده بود. دانه­های سرخ انار &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داشت دانه می­شد و پرتقال­ها شسته و مهیا منتظر بودند، که &quot;برادر سیدحسین&quot; زنگ زد و خبر داد: &quot;قرار &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ملاقات شما امروز لغو است. چرا در حضور میرحسین موسوی از قول آقای عرب­سرخی گفته­اید اگر او &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز کشته شود همنشین برادران شهیدش می­شود؟!&quot; مادر خنده ای کرد و به ما گفت &quot;عجب! ما را به &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خاطر کار شدن خبر حضور سبزش توسط خبرنگاران می­ترسانند؟ قرار ملاقات در اختیار آنهاست، اگر می­&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواهند و تنها ابزارشان است، بگذار لغوش کنند. همسرم را، پدر فرزندانم را از ما گرفته­اند، فکر می­کنند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این اهمیت کمتری از ملاقات با او دارد؟ می­گویند نباید حرف زد؟ فکر می­کنم آنها یک چیز بزرگ را فراموش &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کرده­اند. پدر فرزندان من امروز به­خاطر حرف زدن دربند است. ظاهرا ما نباید حرف بزنیم و دیده شویم.&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رسانه­های محترم! نباید به چشم آید که ما مسلمانیم و از خانواده­ی شهدا و انقلاب و جنگ. باید در &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سکوت خود دست و پا بزنیم تا چند دقیقه­ای از موهبت دیدار با پدر بهره مند شویم. همان پدری که با &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آرمانی به بزرگی انقلاب اسلامی و خمینی کبیر(ره) و به خاطر اعتلای خون هزاران هزار شهید، رنج &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چنین محرومیت بزرگی را به جان خریده است. چه خیال بی­پایه­ای، ما فرزندان فریادهای بلندآوازه­ایم. ما &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فرزندان گام­های سبز این سرزمینیم. ما فرزندان سروهای استوار و سربه فلک کشیده­ایم. پدر را نبینیم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چه باک!! مگر نفس ما گر­م­تر از نفس فرزندان عمویمان است که سال­هاست پدرشان را ندیده­اند. ما &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همواره پیش از پدر، با او و پس از او، خدای بزرگ را داریم که او را در چشم­انداز نگاه خویش گذارده­ایم و او &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چه بزرگ­وارانه حضور ما را باشکوه پذیراست. بی دغدغه، بی رنج، بی هراس!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آقای بازجو! بهتر است به جای نگرانی از خبر سایت­های فیلتر شده، نگران اراده­ای باشید که در خیابان­ها &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جریان یافته است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آقای بازجو! واقعاً فکر می­کنید ما نباید حرف بزنیم. به نظر شما مردم نیازی به حرف شنیدن و خط گرفتن &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دارند؟ امروز در خیابان نبودید؟ باید می­بودید و مردم را می­دیدید. شلیک هوائی بود، باتوم و گاز اشک­آور &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود، بوی آتش و آشغال سوخته در خیابان­ها غوغا می­کرد. اما هیچ­کس نمی­ترسید. مردم &quot;شعار یا &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حسین میرحسین&quot; می­دادند و پارچه­های سبز خود را تکان می­دادند. من ترسیدم و شیشه ماشین را &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بالا کشیدم، اما هزارها جوان و پیر، مرد و زن، گروه گروه در خیابان شعار می­دادند. باید بودید و می­دیدید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز خیابان &quot;طالقانی&quot; امتدادی داشت به بلندای &quot;مطهری&quot;، &quot;بهشتی&quot;، &quot;انقلاب&quot; و &quot;آزادی&quot;، و از حلقوم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه خیابان­ها فریاد &quot;جمهوری اسلامی&quot; به گوش می­رسید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آقای بازجو! چه خیالی در سر دارید؟ پدر من امروز از همیشه­ی زندگیش روشن­تر دیده می­شود. حتی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روشن­تر از کار بزرگ خبرنگارانی که شما را ناراحت کردند. روشن­تر از خبر واقعی آنان که زینت­بخش &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صفحه­ی اول رسانه­ها بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لا یُحِبّ اللهُ الجَهرَ بِالسّوءِ مِنَ القَولِ الّا مَن ظُلِمَ وَ کانَ اللهُ سمیعاً علیماً&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;خدا دوست نمی­دارد که کسی به گفتار بد (به عیب خلق) صدا بلند کند مگر آنکه ظلمی به او رسیده &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باشد، همانا که خدا شنوا و داناست.&quot;    &lt;FONT size=1&gt;سوره نساء آیه 148&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;                                                                                       ساجده و فاطمه عرب سرخی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 16:56:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poostenarenj&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>poostenarenj</dc:creator>
<guid>http://poostenarenj.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگذار که مادر، دل شکسته­اش را راهی خانه­ی خدا کند..</title>
<link>http://poostenarenj.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;زبان حال مادر شهیدان فتح­الله و حجت­الله عرب سرخی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;نگذار که مادر، دل شکسته­اش را راهی خانه­ی خدا کند..&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;SUB&gt;&lt;/SUB&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نور دیده­ی مادر، فیض الله جان سلام!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم برایت تنگ شده، می­دانی چند وقت است ندیدمت. هیچ­وقت نمی­شد این­همه سکوت تو را حس کنم. تا می­آمدم باور کنم نیستی، سرت شلوغ است یا کار داری، ظهر جمعه می­آمد و صدای نفس­هایت را می­شنیدم که پشت در روح مرا در آغوش گرفته است. با همان خنده و مهربانی همیشگی: &quot;سلام مامان&quot;. ظهر جمعه پر بود از قدم­های تو که در خانه راه می­رفتی و خواهرانت را هم می­کشاندی اینجا. همین خانه­ی کوچک قدیمی. همین­جا که هر روز می­آیند و خاموش می­نشینند و می­روند. روزهای جمعه همه­ی جانم در گوش­هایم جمع می­شود و پشت در منتظر می­ایستد تا تو مثل همیشه تنها کسی باشی که با انگشترت به شیشه­ی پنجره می­کوبی تا همه فریاد کنند &quot;داداش اومد&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پسر جان تو که تک­دانه­ شانه به جا مانده از برادران و پدرت بودی برایم، چه شد این­قدر بی­خبر رفتی؟ بی­تماس، بی­خداحافظی، بی­صدا. نمی­توان باور کرد ظهر جمعه­ای بیاید و همه اینجا جمع شوند و تو نیایی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می­دانی چقدر بی­وفا شدی دلبندم! حتی در آن روزهای داغ جبهه و جنگ هم خبری از خودت می رساندی سلامی برای مادر شهیدت می فرستادی. حالا دیگر نیستی. می دانی فرزندان برادرت چقدر تو را بی تابند؟ ابوذر پسر بزرگ شهید فتح الله را هم داماد کردیم و تو نبودی. تو که تنها عمویش نبودی. قرار بود پدری کنی برایش. ولی در تنها فرصت دامادیش نبودی. کجا رفته بودی مهمتر از بودن در کنار این همه چشم که به انتظارت ایستادند و نبودنت را باور نکردند. تمام شب با نوشیدن آب، بغض نبودنت را فرو دادیم و به چشم­های هم نگاه نکردیم. آیا جنگی و جبهه­ای دیگر در جریان است که مادر بی­خبر مانده؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو را گفتم مادر جان همه­ی هستی­ام را داده­ام. همه­ی هستی­ام را در راه خدا داده­ام. مگر در دادن فتح­الله، سرو بلند خانه­مان پایم لرزید؟ مگر وقتی حجت تازه دامادم رفت حس مادرانه­ام چروک برداشت؟ مگر آن روز که رفتی و در لحظه لحظه­های جنگ زندگی کردی من کم آورده ام؟ نه هیچ­گاه. تو می­گفتی شهر را و همه­ی داراییش را پشت سر می­گذارم تا لحظه­ای با خدای خود خلوت کنم و خدا شاهد است که شهادت تا ته زندگی ما پیش آمد و از بلندترین درخت خانه­مان بالا رفت&lt;SUB&gt; &lt;/SUB&gt;و تو از همه چیز عبور کردی. از فرزندانت، ساجده و فاطمه، همسرت،مریم و این آخرین رمق زندگی، مادر تکیده­ات، تا در عریان­ترین لحظه­های شهادت با خدا زندگی کنی. آن دنیای نامراد چه داشت که در پس آن­همه سال­ها و ماه­ها و روزها سرشکستگی و خجالت و شرم، این­روزها آنقدر جسور شده که تو را هم تاب نمی­آورد. یعنی می­شود دنیای پست و بی­مقدار آنقدر شهامت پیدا کند که مایه­ی فخر فرشته­های خدا را این چنین دربند خویش بگیرد؟! حتی آن روزها هم تو ندیدن مرا تحمل نمی­کردی و من آزادتر از همیشه، هر وقت می­خواستمت کنارم بودی. یادت می آید، تازه یک هفته بود از ایران رفته بودی که فتح­الله سربلندتر از قبل و برای همیشه از جبهه برگشت و باز شهادت تا ته خانه­ی ما آمد و تو زودتر از همه آمدی تا اولین کسی باشی که عطر شهادت برادرت را به مادر و پدر پیرت هدیه می­کنی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پسر با وفا و غیور مادر! این روزها بر تو چه گذشته که هفته­ها و ماه­ها می­گذرد و دریغ از یک &quot;سلام مامان&quot; دامن­گیر ما شده است. مگر به دوستانت چه گذشته است که حتی نمی­خواهند تو مادر پیر و چشم انتظارت را یک لحظه ببینی. تا دیروز که می­گفتند مدیون ما خانواده­های شهدا هستند. کدام گوی چرخید که ارزش­ها این چنین تغییر کرد. آیا اینان همان دوستان بی­ریای آن روزگارند که این چنین مادر را از فرزند و تو را از من دریغ می­دارند؟ این بی وفایی را در کلاس کدام آموزگار مشق کردند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مادرجان گمان نکنی، کم آورده یا بریده­ام از دوریت. هرگز هزاران روزگار میاد و مباد، که اگر تو هر چه هستی، شاخه ای بر ریشه های من. من تو را و برادرانت را مرد به دنیا آوردم و مردانه هم می­خواهمت. حتی اگر تو را هم مثل فتح الله و حجت­الله و همه فرزندان شهیدم در این مرز و بوم، نبینم. گله مادر از تو نیست، از نامردی­هایی است که خود را لباس مردانه پوشانده است. من به لطف خدا مادرم و سلاح مادر تنها دلی است که تمام تاریخ دردهایش را به دوش کشیده است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و در آخر یک کلام: نگذار که مادر، دل شکسته­اش را راهی خانه­ی خدا کند..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پی نوشت: امروز صبح آقای بازجو تماس گرفتند و گفتند امروز ملاقات دارید. یا مادر بیاید یا دخترها. ما هم که می فهمیم خانواده داشتن و مادر بودن یعنی چی، گفتیم مادر جون برو، و  به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را..&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 03:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poostenarenj&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>poostenarenj</dc:creator>
<guid>http://poostenarenj.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ز مثل زندان</title>
<link>http://poostenarenj.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;ز مثل زندان &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;فکرش رو می کردی رفتن به پشت دیوار بلند زندان اینقدر برات عجیب باشه؟ اون دیوار سبز گرانیت. به خودم خندیدم. نیم ساعت بود که پشت به دنیا و رو به دیوار بلند زندان ایستاده بودم. چشم هام به در بزرگ زندان بود. ثانیه ها رو میشمردم تا در باز بشه. بار چندم بود نمیدانم امن یجیب می خوندم. همیشه از زندان بدم میومد. فکر میکردم زندان جای بدی است. یاد سپهر پسر شهاب می افتم همش می پرسید بابای من چرا زندانه؟ مگه تا حالا نمی گفتین زندان جای خلافکاراست؟؟ و آدم های بد را، نه آدم های خیلی بد را به آنجا می برند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;ز مثل زندگی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; نگاهی به دور و برم انداختم. پر بود از آدم های جور و واجور ،کوچیک و بزرگ. پر بود از هیاهو و صدا. همه تو هم بودند. پر بود از واژه هائی که تو کتاب نبود و معناهائی که تو نمی شناختیش. عتیقه، مجرم، بند 209، شیشه، اعتیاد، قاچاق، حبس، دعوا، کشتن. زیر هشت، یه در بزرگ خاکستری هم بود قد دیوار بلند زندون، شونه به شونه هم، روبروی ما ایستاده و بر و بر به ما زل زده. یه چشم کوچیک آهنی وسط اون دیده میشد. یه در کوچیک اهنی که نگهبانی مامور بازکردن و بستن اون بود. مثل پلکی که بسته میشه و باز نمیشه. نیم ساعتی بود که پلک نمیزد. من چشم دوخته بودم تو چشم های خسته اون. مثل اون روزا که به پنجره پولاد چشم هام رو گره می زدم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;ز مثل زن&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه زن کنارم ایستاده. ملاقاتی یا آزادی؟ میگم بله؟ میگه ملاقاتی میرید یا آزاد میشن؟ میگه چی؟ هیچی نمیگه. می فهمه که منظورش رو نفهمیدم. میرم تو هیاهو. میگم شمام کسی رو اینجا دارین؟ میگه پس برای چی اینجام. خسته شدم بس که اومدم و رفتم. میگم سیاسین؟ سیاسی؟! نه بابا. قاچاق کرده. عتیقه و زیر خاکی نمیدونم کی به سرش زد. به سر و وضعش نمیومد. فکر کردم یه جورائی از بقیه سواس. حواسش به گیجی ذهنم نبود و یکسره به حرفهاش ادامه میداد. چند بار گرفتنش و ولش کردن ولی این بار، این تو بمیری از اون تو بمیری ها نبود. حالا هی میام و میرم. نمیشه که نمیشه. کاش سیاسی بود. نمیدونم چه مرگش بود که سیاسی نشد. لااقل مایه آبرو بود و آدم بهش افتخار میکرد. ببین خانواده هاشون چه عزت و احترامی دارن. حتی اینجا هم که میان مردم بهشون حرمت می ذارن. گفتم زندانی زندانیه، چه فرقی میکنه که برای چی اونجا باشه. همه شون تو حبس و گرفتارند، خونواده هاشون هم دلتنگ. گفت نه تو نمی فهمی. اگه بدونی چی دربارشون میگن.میگن اونا رو به خاطر فهمیدن گرفتن، نتونستن جوابشون رو بدن و ساکتشون کنن. اونا از همه چیز سر در میارن. ما تو کوچه مون یکی از اینا رو داریم، یه چیزایی میگه که آدم دهنش باز میمونه. خیلی میدونن. یکی از همسایه هامون می گفت اینا به جای هر چیز کتاب خوندن و زندگی کردن نه از این زندگی مرده شوری ما. تو مردم بودن و درد مردمو می فهمن. میگن اینا سر بزرگند و این خیلی ها رو میترسونه. میگن ترسیدن که اونا حرفای خطرناک به مردم بگن. واسه چی نمیدونم ما که از اینا بد ندیدیم. انگاری حسودیشون میشه که خودشون نمی فهمن. یکی میگفت کله اینا مثل کارخونه بیست و چهار ساعته کار می کنه. حالا که بدتر شده اونا هم که نمیدونستن می پرسن چی شده؟ شهر شده همه ش حرف و حدیث اینا. قصه اینا نقل مردم شهره، بیا و ببین. اینگار تو مردم نیستی ها! نشد مرد ما هم دست از نامردی برداره  و بشه یه مرد مثل اینا. مگه تو چی ات کم بود، بی جنم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;ز مثل زندانی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; هزار سال حرف دارم که برات بگم. فکر کردم حالا که بعد ۱۰۳ روز می بینمت گریه می کنم. اما اصلا اشکی در کار نبود. تازه فهمیدم هزار سال دیگر وقت لازم است تا تحملم تمام شود. فهمیدم با همین دیدن هزار سال روحیه و انرژی گرفتم برای ندیدنت که تو راحت باشی و نگرانی ما بی تابت نکند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توی ماشین سبز رنگ زندان که نشستم دلم گرفت. تمام شیشه ها دودی اند و شیشه پایین نمی آید. راستی چرا اینجا همه چیز سبز است؟ از نفس تو و دوستانت سبز شده یا این ها هم حتی سبز فکر می کنند اما مامورند و معذور؟ یه سوال داره ذهنم رو سوراخ می کنه.. چرا اونجائی بابا؟ تو که بیشتر از هر چیز &quot;زندگی&quot; کردی. یعنی همون آموخته هات از  پیامبر(ص)، که فهماند کمبود واقعی انسان اصل زندگی است. بابا تو که بیشتر از زندگی فکر کردی، مثل سقراط، که فهمید رنج واقعی بشر فکر نکردن است. و فهمیدی مثل گالیله که فهمید زمین گرد است و ما چون دانه تسبیحی به گرد عالم می گردیم.  چشم بر پیامبر بستند. سهم سقراط شوکران بود. گالیله باید توبه می کرد و اعتراف که آنچه را می فهمد، نمی فهمد. یادم باشد از اینها برای سپهر، مرد این روزهای مهرک بگویم. از سقراط که او هم زندانی بود از گالیله و کلی آدم دیگه که به جرم خوب بودن زندان رفتند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بله بابا! زندانی نام دیگر تو شد، نه به خاطر جرمی که هرگز  مرتکب نشدی، به همین خاطر که بیش از آنان همه شان را فهمیدی و نشان دادی که تصویر سیاه در آئینه هرگز  رو سفید نیست و همین برای عزت ما کافیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://pic80.picturetrail.com/VOL2098/12518202/22269729/375414454.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 06:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poostenarenj&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>poostenarenj</dc:creator>
<guid>http://poostenarenj.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بابای خوبم تولدت مبارک</title>
<link>http://poostenarenj.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; تمام جاده را مه گرفته و نم باران که با صدای استاد شجریان عجین شده، حال و هوای تو را زنده می­کند در روزهای بارانی سفرهامان. آن روزها فقط وقتی تو رانندگی می­کردی آرامش داشتم و نمی­ترسیدم از زوزه­ی کامیون­ها، این روزها اما یاد گرفتم چشم­هام رو ببندم و به روزهای سبز و پر امید آینده فکر کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ضبط صوت هنوز می­خواند: &lt;B&gt;بلبل پر بسته ز کنج قفس در آ...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به یاد آخرین تصویری که از تو دیدم می­افتم، مردانه و محکم تکیه زده بودی بر صندلی قرمز دادگاه و به ریشخند گرفته بودی نوشته­هایی که در دست دوستانت بود و  که اعتراف­نامه!!واندندش. ان روز چقدر به خود بالیدم از دیدنت در کنار تمام قهرمان­های زندگیم. عاشق ان عکست شدم که با بهزاد نبوی از خنده ریسه رفته­اید و مامور کناریت خون خونش را می­خورد از آرامشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;ظلم ظالم، جور صیاد، آشیانه­ام داده بر باد...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو اما نگران نباش که آشیانه­ی ما با این طوفان­ها به باد نخواهد رفت. ما هر کدام ستون­هایی شده ایم زیر سقفی که تو ساخته بودی. ما هر کدام سقفی شده­ایم برای حفاظت از سایه­ای که بر سرمان گذارده بودی. آنقدر محکم می­ایستیم تا تو برگردی، که اعتقاد داریم ظلم متزلزل ترین صفت انسان است و روزی خواهد آمد که تو سرافراز از راهی که رفته­ای به جمع ما که سربلندیم از ایمان به راه تو، پرغرور و مستانه لبخند می­زنیم به تمام کسانی که این روزها به خطا می­پندارند جور و فساد ابدیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر آنها تاریخ نخوانده­اند، ما خوانده­ایم. اگر آنها بشارت­ها و تنذیرهای قرآن را فراموش کرده­اند ما این روزها هر لحظه با آن زیسته­ایم. اگر آنها چشمانشان را بسته­اند و مردم را خس و خاشاک می­بینند و گوش­هایشان را نه با پنبه که با شمع مذاب پر کرده­اند که نشنوند شعارها و اعتراض­های مردم را، ما می­بینیم و می­شنویم راهپیمایی­ها و شعارهای این روزهایشان را.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر آنها می­خواهند معترضان را اسراییلی ببینند و نادیده بگیرند جفایی که در آنها می­شود، بگذار راحت باشند خدای ما که مانند خدای آنها لای کتاب و جانماز نخفته، خدای ما هر روز مطمئن­تر از قبل از حضور سبزش در دلمان، نفس می­کشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://photos-h.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-snc1/hs226.snc1/7333_1109401182352_1446533010_30242431_2048560_n.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفته بودی من اینجا در سلولم زندگی می­کنم بی انتظار از آزادی. گفته بودی با قرآن و نماز و ورزش چنان مانوسی که سختی­های زندان برایت قابل تحمل شده است. پس ما هم با آرامش و ایمان منتظرت می­مانیم. بگذار فکر کنند اگر زنگ نزنی ما می­شکنیم. بگذار گمان کنند اگر به ما ملاقات ندهند تحمل تو تمام می­شود. بگذار خیال کنند دلتنگی امانمان را می برد. یا حتی بگذار فکر کنند ما بی خیالیم و تو در توهم. بگذار تولد تو هم مثل تولد مامان بی تو برگزار شود. بگذار هر روز بیشتر آزارمان دهند و حتی جلوی نامه دادنمان را هم بگیرند و با هر نگارش سطر فشاری اضافه کنند بر تو یا ما. با رویش ناگزیر جوانه ها که نمی توانند مقابله کنند. بگذار لبخند بزنند و مستی کنند که ما باور داریم بامداد شب شراب خماریست. بگذار هر که هر چه می خواهد بگوید مهم آن است که تو نشکنی و ما خرد نشویم و هر لحظه اعتقادمان به 70 حمدی که مامان هر روز برای استقامتت می خواند بیشتر شود. و بگذار شجریان بخواند: &lt;B&gt;مرغ بیدل شرح هجران مختصر کن..&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما را خیالی نیست که این روزها شیرین ترین هجران روزگارمان را مزه مزه می کنیم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 18:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poostenarenj&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>poostenarenj</dc:creator>
<guid>http://poostenarenj.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در قفل است؟؟</title>
<link>http://poostenarenj.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;دوستم میگفت: احساس میکنم به روحم تجاوز شده. دارم از درون فرو می پاشم..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;****&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صبا هر شب می پرسه: مامان در رو قفل کردی؟ خیالش رو راحت که می کنم می خوابه. گاهی نیمه شب دوباره بیدار می شه و می پرسه... اما دیشب سه بار بیدار شد و پرسید. برای آرامشش حمد خوندم و خوابید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیگه نمی دونم چجوری شعر آقا پلیس مهربون رو براش بخونم تا آروم بشه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از اون روز که شیشه ی ساختمانمون شکست دیگه شازده کوچولوی من احساس امنیت نداره. امیدوارم هیچ مادری این روزهای مرا تجربه نکند حتی آنها که با پوزخندی رد می شوند و یا اصلا به روی خود نمی آورند که اتفاقی افتاده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;****&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT color=#3333cc size=1&gt;شرمنده ی محبت همه هستم. اونها که خصوصی پیام می گذارند یا آشکار. زنگ می زنند و می آیند و یاد می کنند. و راست می گویند که در بحران می توانی بشناسی. تنها حسی که این روزها ندارم تنهاییست.. ممنون و به امید حق&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 08:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poostenarenj&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>poostenarenj</dc:creator>
<guid>http://poostenarenj.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو فقط بنویس</title>
<link>http://poostenarenj.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;توي دفترچه­ي تلفنم شماره­اي از تو نيست. هيچ خط تلفني مرا به تو وصل نمي كند. زنگ مخصوص تو روي موبايلم صدا نمي كند. هيچ كس شماره­ي تماسي از تو ندارد. تو پشت هيچ كدام از گوشي­ها نيستي كه بگويي:&quot;سلام عزيزم!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سلام بابا!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز تولد مامان است و تو هنوز به او زنگ نزده­اي. زودباش ديگر! دير مي­شود. ما منتظريم! تولد مامان كه بدون تبريك تو تولد نمي­شود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کوچک تر که بودم هر سال زنگ می زدم به تو و با نگرانی به یادت می آوردم که هدیه یادت نرود و تو چقدر می خندیدی که &quot; بله فاطمه هم زنگ زد، نگران نباش. &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالااما، نمی دانستم چطور یادت بندازم که امروز یکی از روزهای مهم ماست. گفتم ما! كدام ما؟ ما كه حالا ما نيستيم؟ هر كدام گوشه­اي هستيم . براي ما شدن دوباره­مان دعا مي­كنيم. &quot;من&quot; ها، طاقت &quot;ما&quot; بودن ما را نداشتند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                          ***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم برایت تنگ شده، دلم می خواست به این بهانه زنگ می زدم و صدای آرام و یواشت را پای تلفن می شنیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم مي­خواست تصميم خطرناكي بگيرم، شاید مثل همیشه زنگ بزنی و بگويی &quot; بابا جان، به من اعتماد کن، تا شب بیام با هم حرف بزنیم. &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم مي­خواست مثل آن شب آخر بغلم کنی تا با هم گریه کنیم و من مرتب جمله هایت را زير لب، توي فشار اشك و هق هق، تکرار کنم &quot; ما به هدفمان اعتقاد داریم، ما هیچ خلافی نکرده ایم جز درخواست حقوق انسانیمان، پس نترس و نگران نباش. &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تمام این چند روز جمله آخرت که گفتی &quot; به خدا توکل کن که با ماست &quot; در گوشم زنگ می زند. همه­ي جمله­هاي تو در گوشم است، همه­ي محبتت در قلبم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن شب گفتی، بنویس، هر لحظه که دلگیر بودی و غمگین و حتی خشمناک فقط بنویس.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بابا ! آن شب به تو قول دادم که فقط بنویسم، همه ی حرفهایم را بنویسم. ناگفته­هايم را و رازهاي مگويي كه با سپيدي كاغذ گفتني است و با تو كه هر جا باشي مرا مي­شنوي. مرا مي­خواني. این روزها فقط کاغذ می خرم و قلمي كه تاب حرف­هاي مرا داشته باشد و فقط می نویسم، به تو، به مامان، به دوستانمان، به عموهای شهیدم و به همه ی آنها که صبح و شب زنگ می زنند و دلشوره­ي تو را دارند. دلشوره­ي مرا! دلشوره­ي صبا را! راستي گفتم صبا! دارد از اينجا برايت بوس مي­فرستد. براي او هم مي­نويسم. دارم سه سالگي اش را ثبت مي­كنم. لحظه­هاي دردناك سه سالگي اش را. امروز بي خيال مي­خندد و فردا كه بزرگ شود بر كلماتي كه مادرش نوشته خواهد گريست!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما هيچ نامه­اي پست نخواهد شد. هيچ كبوتر اميني نيست كه نامه­ام را به پايش ببندم و براي تو بفرستم. تازه گيرم كبوتر پيدا شود، يا قاصدكي بيايد كه به اصرار پيامي از من براي تو بخواهد...به كدان سمت بفرستمش؟ نشاني تو كجاست؟ آه..تو كجايي؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين نامه اما فرق مي كند، گفتم شاید هنوز فرصتی باشد که زنگ بزنی و تولد &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;مریم عزیزت&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; را تبریک بگوئی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;او که این روزها چنان آرام و محکم و مومنانه می خندد، که من دلم می لرزد از حجم توانش و خیالم راحت می شود از اعتمادی که همیشه به تو و او داشته ام. و مرور می کنم هر روز این حرف مامان را که گفت:&quot; بعد از طوفان آنچه می ماند ساقه و ریشه ی مقاوم درختان است &quot; و من پر می شوم از استقامت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://pic20.picturetrail.com/VOL1413/6202994/18038158/282754445.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Jul 2009 07:27:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poostenarenj&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>poostenarenj</dc:creator>
<guid>http://poostenarenj.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بابا فیض الله</title>
<link>http://poostenarenj.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;B&gt;باید به سفری می­آمدم، صبا و یه چمدان هول هولکی بسته شده رو زدم زیر بغلم و با بابا فیض ا... و مامان مریم عازم فرودگاه شدیم. توی راه صبا سر از پا نمی شناخت و دائم سخنرانی می کرد، ما آدم بزرگ­ها اما پر شده بودیم از سکوت و بی­حوصلگی. توی فرودگاه لحظه­ای که روشن شد قراره مامان مریم و بابا فیض ا... توی فرودگاه بمونند و ما تنها سوار هواپیما شویم، سکوت و بغض گریبان گیر او هم شد. شازده کوچولوی من ساعت­ها بغض و اشک داشت که چرا آنها را نیاوردیم. هنوز هم بعد از چند روز مرتب گوشزد می­کند که زودتر  برگردیم آنها توی فرودگاه منتظر ما هستند. خسته شدند زودتر برویم و با آنها برگردیم مسافرت ...&lt;/B&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;بابا اما، انگار منتظر بود ما عازم شویم تا نفس راحتی بکشد. یک روز بعد، وقتی که آرام و مطمئن در خیابان راه می­رفت ربوده شد، دزدیده شد، غارت شد ...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;نامردها از آرامشش ترسیده بودند. از محکم گام برداشتنش وحشت زده بودند و دیگر مطمئن بودند چاره­ای جز حمله از پشت سر و دزدیدنش ندارند. البته کمی مردانگی کرده بودند و در خانه را نشکستند. کلیدها را از جیب بابا فیض ا... درآوردند و خانه را زیر و رو کردند که مبادا تانکی یا موشکی یا ابزار انقلاب مخملی( ؟؟؟) را آنجا قایم کرده باشد، هیچ کس هم نبود که بهشان گوشزد کند که تانک­ها که الان توی خیابان هستند چرا سراغ آنها نمی­روید. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;صبا اینجا دلتنگ مامان مریم و بابا فیض­ا... است، اما برای اولین بار مامان مریم شماره ما را نمی­گیرد که با صبا حرف بزند، به گمانم وحشت دارد که آخر صحبت صبا بگوید گوشی را بده به بابا فیض ا... . نمی دانم شاید شازده کوچولو هم فهمیده تهران چه خبره که اصلا سراغ نمی­گیره.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;بابا فیض ا...! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;ما دیشب برایت سوغاتی خریدیم. و آن­قدر اینجا می­مانیم که مطمئن شویم تو به فرودگاه برگشتی. وگرنه من زبان توجیه نبودنت را برای صبا ندارم. نمی­دانم چطور باید برایش تشریح کنم که ممکن است آدم­ها بدون انجام کار بد هم زندانی شوند. نمی­دانم چطور برایش باز کنم که در ایران ما، ایران عزیز و اسلامی ما، ممکن است افرادی را برای حرکت در راه مقدسشان بازجوئی کنند. ممکن است به پشتوانه­ی دین هزارها ظلم کنند و ترس از جواب دادن در دنیای دیگر را در پستوی خانه­یشان قایم کنند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;نمی­دانم برای شازده کوچولوی 3 ساله­ام چطور می­شود توضیح داد، اعتقاد و صداقت و عدالت پایه­ای زندگی تو هستند و دین تو به آن اصرار دارد، اما افرادی که نماد دین تواند و خود را نماینده­ی آن می­دانند آن را زیر پا می گذارند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;امیدوارم صبا هیچ وقت نپرسد چرا سفر ما طولانی شد، چون من نمی­توانم برایش توضیح دهم ...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://pic20.picturetrail.com/VOL1413/6202994/19878548/346596575.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;&lt;STRONG&gt;
&lt;DIV class=posttext&gt;&lt;FONT color=#990033&gt;گیرم در باورتان به خاک نشستم&lt;BR&gt;وساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان&lt;BR&gt;زخم دار است&lt;BR&gt;باریشه چه می کنید&lt;BR&gt;گیرم بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای&lt;BR&gt;پرواز را علامت ممنوع میزنید&lt;BR&gt;با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید&lt;BR&gt;گیرم که میزنید&lt;BR&gt;گیرم که می کشید&lt;BR&gt;گیرم که می برید&lt;BR&gt;با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/STRONG&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Jul 2009 14:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poostenarenj&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>poostenarenj</dc:creator>
<guid>http://poostenarenj.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تلخ ترین روزهای زندگیم</title>
<link>http://poostenarenj.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=5&gt;کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟؟؟!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Jul 2009 20:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=poostenarenj&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>poostenarenj</dc:creator>
<guid>http://poostenarenj.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
